جوشن کبیر-شرح اسم یا حلیم(قسمت پایانی)
شرح
تفسیر دعای جوشن کبیر ملاهادی سبزواری
توسط مرحوم سید محمد علی نجفی یزدی
در هیئت خانواده شهدا
اسم مبارک یا حلیم
(قسمت سوم-قسمت پایانی )
حلم موسی بن عمران (ع)
فرق انبیاء با پیغمبر اکرم(ص) و امیرالمومنین (ع) چه بود ؟ { انبیاء } حالت بُعد خَلقی داشتند و حالت انفعالی هم داشتند که در عباراتشان رسماً معلوم بود . مثلا آنجایی که قارون ، موسی بن عمران (ع) را متهم کرد به زناء ، موسی با همۀ صبرش سر رفت . لذا خدا بعدا ، از او خرده گرفت . اگر آن سر رفتن الهی بود که { خدا } از او خرده نمی گرفت . در مسجد داشت احکام الهی را می گفت قارون یک زن بدکاره را قبلاً آماده کرده بود موسی را متهم کند که این قدر حکم نیاورد .
پنـاه بر خدا می بریم ! آن زن وسط جمعیت برخاست و گفت : موسی تـو { فقط } حکم برای مردم می گویی یا در احکام خدا همه مساوی اند ؟
{ موسی } گفت : خیر ، همه مساوی اند .
گفت : پس حد خدا را بر شما که باید جاری کند ؟
{ موسی } گفت : من مگر چه کردم ؟
{چون} آن زن معروف بود و همه او را می شناختند ، به ذهن ها تبادر کرد که موسی بن عمران (ع) ـ نَعوذاً بالله ـ مرتکب گناه شده .
خیلی ناراحت شد . فهمید که علیه اش توطئه کردند. { موسی(ع) } خیلی غضوب بود. وقتی آثار غضب در صورتش پیدا شد ، آن زن بدبخت دید خیلی وضع خراب شد ، صورت موسی حالتی شد که ترسید . دست کرد کیسۀ زری را که قارون به او داده بود بیرون کشید و از همان بالا ول کرد طرف قارون و گفت : کیسه ات را بگیر نمی خواهم { بعد رو کرد به آقا و } گفت : آقا ببخشید .
مردم فهمیدند که قارون نقشه کشیده بود . پیغمبر سرش را گذاشت روی خاک ، اولاً شکر کرد و گفت : خدایا شکر می کنم که مرا رسوا نکردی و ثانیاً سرم را از روی سجده بر نمی دارم مگر بین من و بین این مرد حکم کنی . بلند گفت : سرم را بر نمی دارم دیگر هیچ کار نمی کنم نه نبوت و نه کار دیگر .
خدا فرمود : سرت را بردار موسی ، ما زمین را در اختیارت گذاشتیم ، هر کار می خواهی بکن . سرش را برداشت و گفت : یا اَرضُ خُذیه ، ارض او را بگیر .
تا گفت یا اَرضُ خُذیه ، تا مچ پای { قارون } رفت توی زمین . آمد پا را در بیاورد ، دید نمی شود ، فهمید که یک امر الهی است . از همان جا افتاد به التماس .
گفت : آقا ببخشید . گفت : یا اَرضُ خُذیه .
گفت : آقا ببخشید . گفت : یا اَرضُ خُذیه .
گفت : موسی به قوم و خویشی مان مرا ببخش . گفت : یا اَرضُ خُذیه .
گفت : موسی دیگر {این کار را } نمی کنم . گفت : یا اَرضُ خُذیه .
رسید به گلویش همینطور که داشت می گفت یا اَرضُ خُذیه و او هم التماس می کرد ، سر { قارون } رفت زیر خاک . اموالش را هم موسی امر کرد فرو رفت { به زمین .}
" فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ " (سوره قصص ، آیه 81 ) ، رفت توی خاک با همۀ اموالش .
مردم خیلی ترسیدند . کسانی که قرآن می فرماید تمنی می کردند " تَمَنَّوْا مَكَانَهُ بِالْأَمْسِ " ( سوره قصص ، آیه 82 ) ، دیروز می گفتند که " يَالَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ " (سوره قصص ، آیه 79 ) ، ای کاش ما هم حظی مثل حظ قارون داشتیم ؛ { حالا } می گفتند : " وَيْكَأَنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ " (سوره قصص ، آیه 82 ) ، وای ! مثل اینکه کافران عاقبتشان خراب است ، الحمدلله که ما مثل قارون نیستیم .
فرق حلم صد در صد الهی با حلم عباد صالحین
قارون فرو رفت ولی علامت اینکه غضب {موسی (ع) } صد در صد الهی نبوده { چه بود؟ } گر چه موسی(ع) واقعاً حقش بود . خدا که به ناحق حکم نمی کند ، موسی (ع) حقش بود و خدا هم به اختیارش گذاشت . زمین او را بلعید و این همه عذرخواهی او را نپذیرفت .
وقتی موسی (ع) به کوه طور رفت و مناجات کرد دید که وضع مناجات عوض شده ، کَاَنَّ خداوند تبارک و تعالی خلاصه از او یک مسئله ای دارد ، مناجات کرد دید که مناجات سنگین است خلاصه آن رفاقتی که با حق احساس می کرد ، دید که برقرار نیست . از علت پرسید . گفت : خدایا چه شده که این جور برخورد شما را با خود می بینم مگر من چه کردم ؟
خدا فرمود : موسی گر چه او به آن همه عقوبت سزاوار بود امّا وقتی که به تو گفت موسی به قوم و خویشی ای که با هم داریم مرا ببخش ، سزاوار بود که می بخشیدی . خدا فرمود : " موسی { آن } بدبخت این همه به تو التماس کرد ، یک بار به من التماس نکرد . اگر یک بار گفته بود خدایا تو مرا ببخش بخشیده بودمش . حلم تو سر رفت .
فرق حلم صد در صد الهی با حلم عباد صالحین این است که اینها حلمشان و غضبشان نورانی و ای بسا بسیار خلقی است و آنها ربّی است . لذا بر حلم امیرالمومنین(ع) و غضب او هیچ گونه اعتراضی نبود و عجیب هم حلم داشتند .
حلم الهی سید الشهداء (ع)
آیا قارون بیشتر بد کرده بود یا حر در کربلا ؟ حر خودش می دانست چه کرده . وقتی که از لشگرش جدا شده بود و خدا دلش را هدایت کرده بود و می آمد به طرف سیدالشهداء (ع) ، می گفت : انّا الذی أَرعَبتُ قُلوبِ اَولیائِکَ . منم که ترساندم دل اولیائت را .
دل اولیاء ، مقصود دل سیدالشهداء (ع) نبود . خودش می دانست آقا که نمی ترسد . یعنی دل این بچه ها را من لرزاندم و کار را به اینجا کشاندم که این حالت پیش آمده .
آیا می شود خدا به من رحم کند ؟! وقتی آمد پشت خیمه باور نمی کرد آقا چه جور او را استقبال خواهد کرد . چه جوری با سیدالشهداء (ع) مواجه بشود ؟ لذا پشت خیمه که رسید به آقا سلام کرد و اول کلمه اش این بود : هَل لی مِن تُوبه ؟! ، توبه مرا می پذیری ؟!
آقا با صورت باز از خیمه بیرون آمد ، اصلاً نفرمود می پذیرم که ضمناً اشاره ای کرده باشد به گناه او ، بلکه فرمود : یا حر تو مهمان ما هستی پیاده شو و در خیمه وارد شو . عرض کرد : آقای من ! چون من اولین کسی بودم که در کربلا راه را {بر} شما گرفتم اجازه بفرمایید اوّلین کسی باشم که در مقابل شما به مقاتله با دشمن شما بپردازم .
آقا پذیرفت و تمام آن ناهمواریهایی که دیده بود حلم کرد . اگر سالار شهیدان (ع) حلم نکرده بود که این بیچاره هدایت نمی شد. آن حلم الهی ،حلم کرد . آقا با او و با همه اهل کربلا حلم کرد .
شگفتی خلقت از حلم خالص فخر الحُلَماء
جوری به اصحاب کربلا حلم کرد که ملائکه آسمان به تعجب آمدند . کسی که قادر بود به یک اشاره همه چیز را بر هم بریزد حلم می کرد شاید هدایت بشوند ، شاید از هلاکت ابدی نجات پیدا کنند .
لذا می گویند دم آخر ،آقا کلمه ای گفت و با دشمن ترین دشمنانش حلم کرد . انسان وقتی حلمش سر می رود دیگر نمی تواند یک سری حرفها را بزند . به دشمنی که پای قتل او ایستاده گفت : یا شِمر اِذ کُنتَ لابُدّ مِن قَتلی ، اگر تو خودت را ناچار می بینی و هیچ راهی نداری که از این عمل دست بکشی و انگیزه هایی داری که تو را وادار کرده به این کار ، من پیشنهادی به تو می کنم که یک راه آشتی با رسول الله (ص) باقی بگذاری .
اِذ کان لابُدّ مِن قَتلِی فَأسقِنِی شَربَۀً مِن الماء. جرعه ای آب به من بده که این خود یک راه آشتی باشد با خدا برای تو . (قربان مظلومیتت آقا ! ) .
{شمر } غیر از آن زخمهای شمشیر چنان زخم زبانی زد به سیـدالشهداء (ع) !می گویند نانجیب ، قبل از آن که آقا را شهید کند یـازده { و به قولی دوازده } ضربه با کارد به بدن مبارک آقا زده بود . یازده ضربه غیر از آن که جسارت کرد و با سرِ پا به بدن آقا زده بود . علاوه بر این یازده ضربه ، این زخم زبانش از همه بدتر بود که گفت : حسین ! تو که ادعا می کنی بابایت ساقی کوثر است چرا به من التماس می کنی ؟ بگو پدرت علی تو را سیراب کند .
هنوز لفظ آب میان دو لب آقا بود که صدای لشگر به تکبیر بلند شد که سر بریده آقا را بالای نیزه ها دیدند .
پایان
........................
تنظیم از ن.برزگر
هیئت خانواده شهدای مسجد قندی میوهای از شجره شکوهمند انقلاب اسلامی مردم ایران است که به تأسی از مکتب ظلمستیز عاشورای حسینی و اسلام ناب امام خمینی، هویت یافته است. زمان انعقاد نطفه آن به سالهای اول انقلاب برمیگردد. از فروردین 1361 پس از اتمام عملیات فتحالمبین و با بزرگداشت شهادت برادر امیر مغفوری، معلم شهیدی که در فتحالمبین به شهادت رسید، شکل گرفت که با برخورداری از مباحث عارفانه مرحوم سید علی نجفی یزدی، بیش از پیش با عرفان مبارز در هم آمیخت و به یکی از پایگاههای معنوی رزمندگان در دوران جنگ هشت ساله عراق علیه ایران تبدیل گشت و با بضاعت اندکش نقش خود را در تغذیه فکری دوستداران جبهه و جنگ ایفا کرد.