تفسیر جوشن کبیر- یا ولی الحسنات

یا ولی الحسنات

تفسير دعاي جوشن كبير

(ياولي‌الحسنات 11/11/1367)

 

بسم‌الله الرحمن الرحيم

يا ولي‌الحسنات يا غافر الخطيئات يامعطي المسئلات ياقابل التوبات يا سامع الاصوات يا عالم الخفيات يا دافع البليات

در اسم ولي‌الحسنات يعني اي كسي كه متولي حسنات هستي، كه مرحوم حاجي سبزواري هم در ذيل اين آيه مي‌فرمايد اگر حسنه‌اي به شما برسد اين مال خدا[1] است چون خدا ولي حسنات است و در حديث قدسي است كه «يابن آدم انا اولي بحسناتك منك» اي فرزند آدم من سزاوارترم به حسنات تو از تو و لذا خداوند متعال مي‌فرمايد: «و اذا مرضت فهو يشفين» (شعرا/80) در قول ابراهيم(ع) يعني اوست كه مرا اطعام و سقايت مي‌كند ابراهيم وقتي مريض شد مريض شدن را به خود نسبت مي‌دهد و مي‌گويد خدا شفا مي‌دهد چون خداوند حسنات است، هر نيكي كه برسد يا از انسان صادر شود مال اوست. مي‌فرمايد «و من اراد ان يتولي الله الذي هو ولي المومنين» اگر كسي مي‌خواهد خدا متولي او شود كه او ولي مومنين است بايد كه خود حسنه شود «فعليه بالحسنه بين السیئتين» بر اوست كه حسنه بين سيئتين و منزله بین المنزلين را به دست آورد «منزله تشبيه و منزل المعطي» منزل تشبيه و منزل تعطي «فعند هذا يسير حسنه من الحسنات» خود مومن حسنه‌اي از حسنات مي‌شود و او ولي حسنات است يعني ولي اين مومنين است و در حديث است «ان علي حسنه من الحسنات سيدالمرسلين»[2]

خود حاجي اينجا شرحي مي‌كند «بالحسنه بين السيئه» مي‌فرمايد حسنه بين دو سيئه يعني عليه به اصلاح العملي بالعدات المركبه من العفه و الشجاعه و الحكمه و السخاوه، التي هي الوسائط بين الاطراف و حسنات بين السيئات من الافراط و التفريطات مشهورات و به اصلاح عقل نظري به تحصيل المنزله المذكوره في العلم والمعرفه و كذا الوحده في‌الكثره و لكثره في الوحده و التسخير في عين الاختيار و الاختيار في عين تسخير و النحو ذلك  من المعارف»

اين حرف همان حرف است كه منزله بين المنزلتين و الحسنه بين السيئتين و الامر بين‌الامرين كه اگر كسي به اينجا رسيد اين حسنه را يافته و يا خود حسنه‌اي شده است كه قران مي‌فرمايد «ان تصبك حسنه... (توبه/51و50) يعني هرحسنه‌اي در عالم به كسي برسد مال خداست و اين معلوم است براي اين كه اگر هم به واسطه‌ي افراد ديگري چيزي به انسان برسد اگر انسان ديده‌ي بصير داشته باشد و اسباب را حذف كند و مسبب الاسباب را ببيند مي‌بيند كه جميع اينها مال خداست.[3] اين هم كه تازه اسباب را حذف كند، نه اين كه اسباب را كنار بگذارد بلكه ديده‌ي نافذ مومن اصلا اسباب را ذوب مي‌كند، چون اسباب عالم مثل اسباب‌هايي نيست كه خلق اتخاذ مي‌كند كه مثلا من شخصي را واسطه قرار مي‌دهم و پولي را به او مي‌دهم كه اين پول را به شما بدهد، اين سبب است اين واسطه است آن وقتي كه پول را به آن شخص دادم، ديگر از دست من خارج شده و آن وقت هم كه شما از آن شخص گرفتيد واقعا از آن شخص گرفتيد يعني به واسطه از من گرفتي ولي اگر خداوند تبارك و تعالي ديده‌ي جان را منور كرد اسباب را ذوب مي‌كند[4] يعني در اسباب خود مسبب را مي‌بيند چرا؟ براي اين كه «احاط بكل شي» و محيط به كل شئ است و از جهتي دست او دست واسطه است از جهت بسيار ضعيفي، و از جهت بسيار قوي هم غير قابل مقايسه‌اي است با آن جهت، اين دست حق است نه اين كه خدا آن را استخدام كرده است، يك وقت هست انسان اين جور حرف مي‌زند كه خدا اين سبب را قرار داده اين هم درست است اما خيلي زمخت و خيلي درشت است چون يك وقت هست خدا نور ديده را قوي مي‌كند، همان وقتي كه از دست دهنده دارد مي‌گيرد، آن دست را دست حق مي‌بيند كه اين براي انسان ايجاد نمي‌شود مگر اين كه خدا انسان را در بحر وحدت يكباره فرو[5] مي‌برد كه در آن دعا مي‌خوانيم كه خدايا يكبار هم كه شده ما را فرو ببر تا اين شود، انسان نمي‌تواند بفهمد كه اين مظاهر اسماء، چگونه عين مسماء است.

بيا در بحر و دريا شو رها كن اين من و ما را

كه تا دريا نگردي تو نداني عين دريا را

اگر امواج دريا را به جز دريا نميبيني

يقين دانم كه نتواني مسما ديدن اسماء را

(شمس مغربي)

اسماء الهي و مظاهر اسماء را يك مرتبه مومن خود مسما مي‌بيند، چون يك پرتويي از اوست، ناگهان اين پرتو به خودش برمي‌گردد

هنوز از فرقه فرقي برون از زُمره جمعی

اگر فرقي تواني كرد اسماء و مسماء را

(شمس مغربي)

انسان يك وقت اسماء و مظاهر اسماء را مي‌بيند مي‌گويد اينها اسباب هستند مظاهر اسماء هستند درست هم هست لكن بسيار غليظ و بسيار كم نور است اين حرف حرف درست است، نوراني ولكن بسيار كم نور است كه اسباب و كثرات را در عالم مي‌بيند، اين اسماء در اثر قوت رؤيت نام و نفوذ چشم مومن، اسباب ذوب مي‌شود و وراء اين اسباب و در درون اين اسباب - وراء كه مي‌گوييم نه پشت آن، يعني وراء ظاهرش در درونش در بطونش يعني در احاطه‌ي به او - خود مسبب را مي‌بيند چون خداوند تبارك تعالي كه اسباب را قرار داده از اين طرف اسباب است اما از آن طرف نيست و اين چيز عجيبي[6] است وقتي كه من يك سببي را قرار مي‌دهم اين سبب هست، چه از اين طرف نگاه كنيم چه از آن طرف، از طرف فاعل نگاه كنيم معطي سبب است يعني پول را داده به سبب و واسطه كه اين سبب را در اختيار آن شخص مي‌گذارد از اين طرف سببي هست و از آن طرف هم آن مي‌بيند پول را از واسطه‌اي مي‌گيرد اما اسباب عالم اين شكلي نيست، اسباب عالم از بالا سببي نيست يعني بي‌واسطه دارد مي‌دهد[7] اما گيرنده‌ها با واسطه دارند مي‌گيرند و اين يك سري هست. اسباب در عالم نياز به اسباب دارد و اين نمي‌شود خدا براي رساندن فيض نياز به اسباب ندارد و اين خلق هست که بطور مستقيم از آن نمي‌تواند بگيرد و بايد از وسيله‌ها و سبب‌ها و واسطه‌هايي كه فيض را رقيق می‌كند بگيرد. يعني اين افراد هستند كه اسباب مي‌بينند و اسبابي نيست و همه جا خود مسبب است، مومن چقدر ترقي نصيبش شود كه از اول از اسباب جزئي به اسباب اصلي پي ببرد و از اسباب اصلي، ناگاه ببيند كه خود مسبب است كه دارد كار انجام مي‌دهد و اسباب در نظر او ذوب مي‌شود.

ديدهاي خواهم سبب سوراخ كن

تا سبب را بركند از بيخ و بن

(ملاهادي سبزواري)

يعني اول ديده سعي مي‌كند اسباب را خلق كند و بدرَد و وراء اسباب، مسبب را خوب ببيند. اسباب هم از اين طرفش اين سبب را دقت مي‌كند و چشمش نفوذ مي‌كند و مي‌بيند كه چه سببي است اما سببي كه در وجودش هم محتاج به او است اين سببي نمي‌شود لذا از آن طرف باز مورد مطالعه قرار مي‌دهد، مي‌گويد اين چه سببي است كه هيچ استقلالي ندارد، از آن طرف نگاهش مي‌كند، مي‌بيند باز سببيت آن خيلي ضعيف است مثل چيزي كه پرده‌اي را سوراخ سوراخ بكند. اين از دو جا سوراخ مي‌شود، آخرش هم مي‌درد يعني وقتي صد تا سوراخ در يك پرده‌اي بوجود آمد يكدفعه همه‌ي اين سوراخ‌ها به هم متصل مي‌شود و مي‌درد و سوراخ‌ها از بين مي‌رود و به يكباره پاره مي‌كند و هويدا مي‌شود.

ديدهاي خواهم سبب سوراخ كن[8]

يعني خُرد خُرد ديده‌ي مومن نافذ مي‌شود، از اين طرف هم كه در اثر فكر و ذكر دقت مي‌كند مي‌بيند كه سببي نيست و اصلا سبب زوري ندارد، براي اين كه اگر زوري داشت، سبب بايد هميشه كار كند، اما هميشه كار نمي‌كند يكي از حكماي بزرگ كه در طب بسيار حاذق بود ـ نظرم نيست چه كسي بود ـ بخصوص معالجه ی  مرض اسهال را با دواهاي مختلفي كه داشت سريعا متوقف مي‌كرد روزي خودش مبتلا به همين مرض شد و تمام داروها را استفاده كرد اما اثر نكرد و از همين مرض از دنيا رفت و لحظه‌ي آخر هم همين حرف را زد كه حالا فهميديم كه اينها كار نمي‌كرد، اثري در آن بود آن اثر را برداشت[9] روايت است  وقتي دارويي را مي‌خوريد اينجور نيست كه خدا شفا را به اين دارو تفويض كرده باشد در عالم، كه اين دارو، داروي شفابخش باشد امام فرمود اين دارو به اذن جديد هم نياز دارد! اما گاهي كه آن اذن نمي‌رسد فرمود، هيچ اثري نمي‌كند اگر قدرت مال خود اسباب است ديگر اذن جديد يعني چه؟ اين مال اين كه مال خودشان نيست و اين مال اوست يعني  هر وقت كه بخواهد اين اثر را  مي‌گذارد و هر وقت هم كه نمي‌خواهد اين اثر را برمي‌دارد، مگر آتش سوزنده[10] نيست پس چرا ابراهيم را نسوزاند؟[11] آن همه آتش مال اين بود كه اذن نداشت مگر چاقو برنده نيست؟ پس چرا گلوي اسماعيل را نبريد؟ براي اين كه اذن نداشت گفت خليل تو امر مي‌كني ببر ولي خداي جليل مي‌فرمايد نبر من اذن در بريدن ندادم و اگر اين براي انسان جا بيفتد از شرك‌هاي بسياري كه مومنين گرفتارش هستند خلاص مي‌شوند، مومنين گرفتار شرك‌هاي قوي هستند و مي‌گويند اينها اسباب هستند ولي چنان مي‌گويند اسباب هستند مثل اسباب‌هايي كه آدم در عالم انتخاب مي‌كند، كه مثلا اين سبب است ديگر، اما سببي كه چون تو نابينايي سبب را مي‌بينی، امام(ع) در رابطه با «الرحمان علي العرش استوي» (طه/5) يعني خداي رحمان بر عرش مستوي است فرمود معنايش اين است كه هيچ شي‌اي نزديك‌تر از او به ديگري نيست و اگر اسباب به اين معنا است و واسطه‌ها اينجوري معنا شوند اينها واسطه‌ي آن شكل هستند و بايد اقرب از آن شي‌اي باشند كه اينها واسطه براي او قرار گرفته‌اند و خود واسطه اينجور نيست خودِ آني كه واسطه برايش قرار دارند، هر دو از اين طرف، قرب و بُعدشان فرق دارد، اين مقربتر است و اين دارد فيض را به ايشان مي‌رساند اما از آن طرف «الرحمان علي العرش استوي» به هر دو يك جور فيض مي‌رساند يعني همه را خودش دارد مي‌سازد و مي‌پردازد، منتهي ادراك اين فيض خيلي مشكل است مگر نه اين است كه ملك الموت قبض روح مي‌كند؟ شخصي آمد حضور اميرالمومنين(ع) و گفت آقا خيلي از آيات قران هست كه به نظر من با هم متناقص و متفاوت هستند حضرت فرمود آنها چي هستند؟ او گفت مثلا خدا يك جا در قرآن مي‌فرمايد افراد را رسل ما قبض روح مي‌كند در آيه‌ي ديگر مي‌فرمايد «قل يتوفاكم ملك الموت الذي و كل بكم»(سجده/11) بگو ملك الموت قبض روح مي‌كند و در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد«الله يتوفي الانفس» (زمر/42) خدا متوفي كند انفس را، گفت آقا اين آيات چرا اينجوري است؟[12] آيا خدا قبض روح مي‌كند؟ ملك الموت قبض روح مي‌كند؟ يا رسل و ملائكه؟ اين كه سه حرف شد آقا فرمود: وقتي سر توحيد براي انسان كشف نباشد تناقض[13] مي‌آورد كه مثلا رسل قبض روح مي‌كند، اما رسل كه دارد قبض روح مي‌كند ملك الموت كه سرپرستشان است، آن ملائكه در واقع در او و فاني در او هستند و اينجور نيست كه اسباب عالم وقتي كاري دارند انجام مي‌دهند مثلا آن بالايي به او تفويض كَرده كه بگوييم آقا بيا تو مثلا اين كاره باش، همين الان هم كه آن ملك اين كاره است او دارد اين كار را انجام مي‌دهد و اداره مي‌كند در واقع دست او به ظاهر دست اوست ولي در باطن خودش دارد اداره مي‌كند و اين مثلا رئيس، مرئوسي عالم نيست كه مثلا يك رئيس در بالا باشد و 50 تا مرئوس يا يك نخست وزير باشد و ده وزير كه اينها در ظاهر در تحت فرمان او هستند ولي كارهايي كه مي‌كنند اصلا اطلاع ندارد در طول عالم خلقت، سبب و مسبب‌ها، اسباب‌ و واسطه‌ها اين شكل نيستند و اينجوري شرك‌آلود است بلكه كاري را كه مي‌كنند او انجام مي‌دهد و مال بالايي است حضرت فرمود وقتي ملك‌الموت قبض روح مي‌كند در حقيقت خودش دارد قبض روح مي‌كند اما افراد اين را ادراك نمي‌كنند مي‌بينند رسل آنها را قبض روح مي‌كند و بعضي‌ها را الله توفي مي‌كند ولي آنها را هم ملك الموت قبض روح مي‌كند لكن آنها ملك الموت را مي‌بينند.[14]

اگر امواج دريا را به جز دريا نميبيني

يقين دانم كه نتواني مسما ديدن اسماء را

هنوز از فرقه فرقي برون از زمره رمزي

اگر فرقي تواني كرد اسماء و مسماء را

(شمس مغربي)

يكي از مظاهر اسماء يا قابض است يعني قابض الارواح و مسما كه حضرت حق باشد، اگر اين را ادراك كنيد آن وقت مي‌فهميد كه چيزي كه دارد به شما مي‌رسد خودش دارد مي‌دهد و اين مسئله ادراك را بيچاره مي‌كند كه انسان ادراك كند آن لقمه غذايي را هم كه دارد در دهانش مي‌گذارد، به مرحمت او انجام مي‌شود يعني خدا دارد اين كار را مي‌كند؟ منتهي اگر بفهمي و تعجب هم نكنيد كه خدا خود متولي كارهاي كوچك بشود[15] يعني خدا به آن عظمت كه «الذي علي فلاشي فوقه» آن قدر بالا است كه برايش فوق تصور نمي‌شود و عظمتش هم اقتضا مي‌كند كه «دني فلاشي يدوم» كه كار را به هيچكس واگذار نكند، آن قدر پايين آمد كه هيچ چيز پايين‌تر از آن نيست، دارد لقمه را در دهانت مي‌گذارد و اگر دقت كُني با دست مبارك خودش است. لذا ابراهيم مي‌فرمايد «هو الذي يطعمني» اطعام كردن يعني چه؟ «يسقين» (شعرا/79) آبم مي‌دهد پيامبر اكرم(ص) هم در حديثي فرمود كه «انا عبيد عند ربي» من در نزد خداي خودم «يطعمني و يسقيني» مرا اطعام مي‌كند، مرا سقايت مي‌كند.

هر سر موي مرا با تو هزاران كار است

ما كجاييم و ملامت گر بيكار كجا

(حافظ)

اي داد و بيداد وَ واحسرتا بر انسان كه اينجور در اين خواب تاريك و وحشتناك فرو رفته و در خواب ديده كه از يار دور افتاده است وحشت‌زده و مضطرب می‌شود آن وقتي كه با دستت داري صورتت را مي‌شويي و با مهرباني و ملاطفت با خودت رفتار مي‌كني اگر ببيني كه چه كسي دارد اين كار را مي‌كند ديوانه مي‌شوي اگر بفهمي آن دست نوازشي كه تو را از كودكي، بزرگ كرد اسمش مادر بود، اسمش پدر بود، چي بود صد هزار برابر قدردان مي‌شوي و شعف برايت ايجاد مي‌كند. مي‌گويد من بودم همه‌اش منتهي تو نمي‌ديدي يكوقت هست كه انسان مي‌گويد پدر مهربان يا مادر مهربان اين حرف درست است اما خيلي خشن و خيلي ثقيل است و اگر اين حرف با ديد نافذ مومن رقيق شود مي‌گويد من يك كودك ضعيفي بودم و بزرگم كردي[16] «و لقد مننا عليك مره اخري» (طه/37) خدا وقتي به موسي بن‌عمران نعمت‌هايش را مي‌شمرد مي‌گويد موسي يادت نمي‌آيد كه ما از مرگ نجاتت داديم و از دست فرعون رهانيديم يك دفعه‌ي ديگر توي آب گذاشتيمت اما مادرت بيچاره شد و فرياد كشيد يعني همان مادرمهربانت نزديك بود كه تو را به كشتن[17] بدهد اما ما قلبش را آرام كرديم تا مادرت تو را به كشتن ندهد. چون اگر فرياد كشيده بود تو راگرفته و كشته بودند تو يك جسم ضعيفي در امواج بحر بودي و مادر نقشه را به اذن الله كشيد ولي خودش داشت خراب مي‌كرد كه ما دل مادرت را آرام كرديم كه ديگر فرياد نزند تا كار رسوا نشود و بعد هم تو را آورديم در دامن دشمن تو و دشمن من و آن جور آن را به تو مهربان كرديم كه دشمن تو را بزرگ كرد «و لقد مننا عليك مره اخري» (طه/37) يك منت ديگر هم موسي به تو گذاشتيم و آن وقتي بود كه تو را به مادرت برگردانديم، در آن گير و دار و خطر، تو را به مادرت برگردانديم تا مادرت تو را شير بدهد و در آغوش خود او باشي كه راحت‌تري، توي آن جريانات سر و صدا پيچيد كه همسر فرعون فرزندي پيدا كرده و پستان نمي‌گيرد و از گرسنگي دارد مي‌ميرد خواهر موسي كه آنجا داشت قدم مي‌زد رفت ببيند آيا خبري از موسي پيدا مي‌شود؟ ديد جمعيت سر و صدا مي كنند گفت چيه؟ گفتند فرزندي را آب آورده و همسر فرعون شديدا به او علاقه‌مند شده و فرعون هم حاضر شده تا او را به فرزندي بگيرد ولي شير نمي‌خورد هر چه دايه آوردند شير هيچكس را نمي‌گيرد آمد جلو و گفت آيا مي‌خواهيد من هم يك دايه به شما معرفي كنم؟ گفتند ما نمي‌دانيم رفت به مادر موسي گفت بيا بچه‌ات را شير بده و ديگر هيچي نگفت. موسي را به او دادند و تا مادرش پستانش را در دهانش گذاشت فوري شروع به شير خوردن[18] كرد همسر فرعون و فرعون هم بسيار خوشحال شدند كه دايه‌اي براي بچه پيدا شده ولي در عين حال اوقاتش تلخ بود كه اين بچه بني‌اسرائيل است و ما اينها را مي‌كشتيم و اينها هم از وحشت بچه‌هايشان را اينطوري مي‌كردند و شيرده (دايه) هم از بني‌اسرائيل است لذا به همسرش گفت، آخه اين براي ما ناجور است بچه از بني‌اسرائيل است دايه‌ي بچه هم از بني‌اسرائيل است، در هر صورت از همين راه خداوند به وسيله‌ي زن‌ها فريب داد و خلاصه عقل فرعون را در ظاهر دزديد[19] و به همسرش گفت مانعي ندارد منظور اين كه خدا مي‌فرمايد همه جا ما بوديم ولي تو نمي‌ديدي[20]، واي از اين خشونت روح كه ما را كشته و واي از اين عينك دود آلودي كه هر نزديكي را دور و هر واحدي را كثير نشان مي‌دهد و بيچاره‌مان كرده است واي به اين چشم دوبين و چندبين احول، والا يكي بيشتر در كار نيست و اگر اين باد وحدت و توحيد گاهي بر دل مومن نوزد دل مومن خراب و مثل سنگلاخ مي‌شود اصلا يك چيز بيخودي مي‌شود كج و كوله و نابسامان مي‌شود اما وقتي هيچوقت آن باد نوزيده باشد درك هم نمي‌كند كه اين كج و كولگي است ولي اگر به عنايت خدا بوزد انسان معايب و شرك خودش را مي‌فهمد چون بايد مقايسه با توحيد بكند تا بفهمد شرك چيه اما وقتي نمي‌تواند مقايسه كند و ندارد كه مقايسه كند از كجا مي‌تواند بفهمد كه من مشركم، نه اين كه يكبار به جان دلش باد توحيد وزيد و لذتش را درك كرد و حالتش را چشيد، آن وقت ديگر با هيچ چيز عوض هم نمي‌كند[21] كه امام (ع) مي‌فرمايد: ما براي  نمونه هم يك فرد را نداريم كه حلاوت محبت تو را چشيده باشد و بدل تو بتواند دلش را آرام كند و من باب نمونه يك فرد را نشان بدهيد غير از تو بتواند انس پيدا كند و اگر يكبار اين به دل پيدا نشود ديگر دل را رها نمي‌كند و اين دل به هيچي آرام نمي‌شود يعني اگر آن شيريني را چشيده باشد، ديگر شيريني‌هاي ديگر تا چاشني اين شيريني به او نخورد شيرين نيست ايخدا پس حسنات خودتي يعني هر چي به ما خير می‌رسد مال خودته و در يك حديث قدسي مي‌فرمايد: «يا بن آدم انا اولي بالحسنات» حسناتي كه از خودت به خودت مي‌رسد آن هم مال توست ما نمي‌گوييم مال تو نيست اما «انا اولي بالحسنات منك» اما حسنات تو سزاوارتر است كه به ما نسبت داده بشود «و أنت اولي بالسيئات مني» گر چه هر دو را هم به عبد نسبت مي‌دهند و هم به خدا ولي خدا مي‌فرمايد در اين تقسيم‌بندي حسنات سزاوارتر است كه به ما نسبت داده شود براي اين كه حسنات امر وجودي است ولي سيئات امر عدمي مي‌باشد، امر عدمي مال خودت است كه ذاتت عدم است اما امر وجودي مال ما است كه ذات‌مان حقيقت هستي و وجود است و لذا ما به حسنات تو سزاوارتريم از تو و تو سزاوارتري به سيئات از ما و لذا حضرت ابراهيم(ع) حسنات را به او و سيئات را به خودش نسبت مي‌دهد و فرمود «و الذي هو يطعمني و يَسقين» (شعرا/79) او اطعام مي‌كند و او سقايت مي‌كند بعد مي‌فرمايد «و اذا مرضت» (شعرا/80) در حالي كه مرضم از تقدير اوست ولي اينجا به ادب مي‌گويد «فهو يشفين» (شعرا/80) او مرا شفا مي‌دهد، شفا را به او نسبت مي‌دهد و مرض را به خود، در حالي كه هم مرض و هم شفا مال حق است ولي اين حسن لطافت روح است كه چنين مومن برداشت مي‌كند و اين يك مطلب بسيار مهمي است[22] بعد حاجي مي‌فرمايد: «و من اراد ان يتولي الله الذي هو الولي المومنين فعليه بالحسنه» نه كه او ولي الحسنات است مي‌گويد مومنين اگر مي‌خواهيد او متولي شما شود خدا متولي عباد است عده‌اي را خدا خودش متولي است پيغمبر اكرم(ص) فرمود من از آنها هستم كه «ادبني ربي» متولي تاديب من خودش است او مرا تاديب كرد و دارد تاديبم مي‌كند و او متولي امر من است و او من را اصلاح مي‌كند و معناي عصمت هم اشباع شده‌ي همين است. وقتي تولي الهي اشباع شده در انسان يعني صددرصد متولي شد، آن وقت هست كه انسان روي مدار عصمت مي‌افتد كه البته جز انبيا به اين حرف نرسيدند لكن مومنين هم مدارهايي نزديك همين مي‌گيرند يعني ديگر گناه ازشان سر نمي‌زند گناه زاييده‌ي غفلت‌ها و تاريكي‌ها[23] است، گناه زاييده‌ي شرك‌هاي در دين است، اگر سبب گناه از بين رفت، گناه هم از بين می‌رود، اگر علتش از بين رفت، معلول هم از بين مي‌رود، علت اصلي شرك و ضعف توحيد است قران درباره‌ي ابليس اغوي كننده مي‌فرمايد «انه ليس له سلطان علي الذين امنوا و علي ربهم يتوكلون»(نحل/99) يعني ابليس بر كساني كه ايمان دارند و بر خداي خود توكل مي‌كنند اصلا سلطه ندارد بعد خدا مي‌فرمايد آيا مي‌دانيد سلطان او و سلطنت او و سلطه او غلبه بر چه كساني است؟[24] «انما سلطانه علي الذين يتولونه»(نحل/100) يك عده كه معلوم است خودشان شيطان صفت هستند و اصلا نسخ او هستند كه ولي او هستند ولي متاسفانه بر يك عده ديگر هم سلطه دارد كه مومنين هم از اين جهت در سلطه شيطان هستند «والذين هم به مشركون»(نحل/100) يعني به شيطان مشرك هستند يعني چه؟ او را در هستي شريک مي‌دهند يعني او را در هستي سهمي مي‌دهند، يعني غير خدا چيزي نبيند وقتي مي‌بينند آن ديد شرك آلودشان همان ريشه‌ي تسلط شيطان برايشان است در حالي كه اگر برايشان دقت پيدا شود اسم «يا مضل» است نه شيطان و خودش است كه وقتي كسي را نمي‌خواهد او را مي‌فرستد و سرزنش مي‌كند، مي‌فرمايد: ما شيطان را قرار داديم بر ظالمين «تعذهم اذي» كه اذيت‌شان كرده و افكارشان را پريشان[25] كند آن هم به اقتضاي اسم «يا مضل»، او را فرستاديم «الحسنه بين السيئتين و المنزله بين المنزلتين منزله التشبیه و منزله التعطی» كه اينجا اشاره مي‌كند به آن مرز باريك بين دو طرف كه صراط مستقيم است كه مي‌گويد اگر كسي به اينجا رسيد «بالحسنه بين السيئتين» حسنه بين السيئتين را خودشان در حاشيه اينچنين معنا مي‌كند: صفاتي است كه بين دو صفات است ترس و بي‌باكي كه بين‌شان شجاعت است اسراف و بخل كه نشان قران مي‌فرمايد «و لا تجعل يدك مغلوله الي عنقك و لا تبسطها كل البسط»(اسرا/29) كه اساتيد و بزرگان اخلاق در كتب اخلاقي خود حسنات صفات را بين السيئتين مي‌دانند و مي‌گويند بين افراط و تفريط البته خيلي مشكل است كه انسان روي اين مدار بيايد كه اگر روي اين مدار وسط بيايد نيم ميلي‌متر از اينطرف مو بزند از مسرفين مي‌شود و اگر نيم ميلي‌متر مو بزند بخيل مي‌شود و از آن طرف مو بزند آدم بي‌باك مي‌شود و از آن طرف نيم ميلي‌متر مو بزند ترسو مي‌شود.

يك شخصي بود در اول انقلاب سر وصدا مي‌كرد و همیشه‌ در مسجدش هم سرو صدا و تير و تفنگ بود بعد از انقلاب ادعا داشت كه ما هم رجلي هستيم ولي خيلي ناشي بود البته اول معلوم نمي‌شود ولي وقتي نور آمد، خيلي ظلمت‌ها رو مي‌شود، چرند و پرند مي‌گفت بعدش هم خود به خود حذف شد، اول خيال مي‌كرد پست‌هاي مهمي را خواهد گرفت و كم كم ديد هيچ‌كار ازش برنمي‌آيد و كم كم حذف شد، رفت و آمد هم با امام داشت ولي كم كم از دور خارج شد. اين آدم يك وقت ادعايي داشت و مي‌گفت ما هم مثلا رجلي هستيم[26] يك وقت هم عكسش را مثل عكس امام چاپ كرده بود مثلا امام در عكس دستش را اين طور كرده بود، او هم اينطوري كرده بود، يك روز يك جلسه‌اي بود گفتم آقا اين چيزها بيشتر به ظاهر نزديك است ولي در باطن خيلي دور است يك وقت شجاعت است اما يك وقت حماقت است، خلاصه بي‌شوخي و با شوخي اين حرف را زديم اوقاتش هم خيلي تلخ شد گفتم آقا دور از جان شما اين حماقت است ولي شبيه به شجاعت دارد، مثل خالدبن وليد كه اينطور بود خالد شجاع نبود ولي بي‌باك و احمق بود، دليلش هم اين بود كه اقداماتي مي‌كرد كه بعد ناچار مي‌شد سر فرود بياورد و التماس كند.[27]

اميرالمومنين(ع) خوابيده بود ناگهان چشمش را باز كرد ديد كه اين نامرد نيزه را بلند كرده و دارد مي‌زند تو سينه آقا كه حضرت آن را گرفت و بلند شد آقا فرمود مي‌خواستي چه كار كني؟ گفت مي‌خواستم بكشمت، گفت من را؟ بلند شد و ديد او خيلي بي‌باك و خبيث است اين بود كه همان نيزه بلند فولادي را به گردنش انداخت و چهار و پنچ تا پيچ داد و تنگش كرد تا به اينجا و گفت برو، كه ديد نمي‌توانست راه برود، همين طور دولا دولا آمد شهر و پيش آهنگر رفت فولاد سخت بود آهنگر گفت: اين كله را بايد بگذاريم در كوره تا آهن نرم بشود بعد با پتك رويش بزنم كار ديگري هم نمي‌شود كرد، گفت بنده خدا كله ما را مي‌خواهي بگذاري توي كوره كه آهن داغ بشود؟ گفت همين است گفت نمي‌خواهي برو همان كسي كه آن را پيچيده باز كند. چاره‌اش هم همين است كه آخر پيش علي آمد و التماس كرد و گفت: تو كه شجاع بودي رحم كن به ما، امام گفت: چرا كاري كردي كه اين طوري برگردي؟ سرش را پايين آورده بود و التماس مي‌كرد و مي‌گفت رحم كن به ما و باز كن، آقا هم باز كرد كه عبارت دارد آقا آهن را كند و فرمود: ديگر از اين غلط‌ها نكني.

منزل بين المنزلتين يعني اين كه شجاعت را بايد طوري ببيني كه ترس نباشد، حماقت هم نباشد و بين اين دو تا هم يك مرزي است به نام شجاعت كه تازه بعضي وقت‌ها اين طرف و آن طرف هم مي زند يعني موج مي‌زند يك وقت دارد مرز شجاعت را مي‌گويد و ناگهان روي حماقت[28] مي‌رود و يكهو روي ترس مي‌رود آن كسي كه بتواند بر صراط صاف رد بشود و موج نَزند و به اين طرف و آن طرف نرود اين «حسنه بين السيئتين» است كه از اشد مشكلات[29] است يعني هر كه هم توانست اينجا رد شود بر صراط مي‌تواند خوب رد شود والا تلوتلو مي‌خورند، اكثر خوب‌ها بر صراط تلوتلو مي‌خورند، امام فرمود همين جا هم دارند تلوتلو مي‌خورند و نمي‌توانند اين حسنه بين السیئتين را رد شوند كه همان صراط مستقيم است يعني هم در عمل و هم در نظر نمي‌توانند تشخيص بدهند كه آيا جبر است يا تفويض؟ گاهي وقت‌ها جبري مي‌شود البته در بعضي از اعتقادات نه جبر است نه تفويض، در بعضي از اعتقادات هم در كمال جهالت هر دوگانه‌اي مي‌شود يعني هم جبر مي‌گويد هم تفويض كه همه‌اش غلط است ولي اگر كسي اين مرز حسنه بين السیئتين را در نظر داشته باشد «لا جبر و لاتفويض» كه جبر سيئه است تفويض هم سيئه است «و بين الامر» بسيار مشكل است خدا رحمت كند مرحوم آقاي شفيعي را، يك روز به آقا عرض كردم - ايشان هم تصديق كردند - آقا من هيچ وسيله‌ي امتحان كننده‌اي را بالاتر از اين نمي‌بينيم که ببينم كسي اهل تحقيق هست يا نه، الا اين كه مساله‌ي امربين الامر را مطرح كنم، ايشان گفت بله درست است، واقعا پل عجيبي است چون از اينجا كسي نمي‌تواند رد شود و مي‌افتند، اگر كسي توانست اين منزل بين‌المنزلتين را تشخيص غلط ندهد، غلط حرف نزند مي‌تواند، براي اينكه اين مرز به قدري دقيق است كه در تمام معارف شاخه دارد.

فقيه كسي است كه مردم را مايوس نكند، مردم را مغرور نكند[30] و اين حسنه بين‌السيئتين است يعني جوري حرف بزند كه نه مردم مايوس بشوند و نه مغرور، نه جبري بشوند نه تفويضي، اين طرف آن طرف خلق را نيندازد اگر نمي‌تواند حرف نزند ديروز دانشجويي پيش من آمد و گفت يك آقايي خودش را در معرض سوال قرار داده، يك سوالات مشكل از قيامت و برزخ و اينها كرده، اينها را جواب داده و يكسري جواب‌ها را گفته كه همه‌اش كج و كوله‌ بود. او چه حق دارد؟ اگر رشته‌اش فقه است، در مسايل خودش بگويد، يكي از بدي‌هايي كه متاسفانه ما گرفتار آن هستيم اين است كه هر كسي در هر شأني دخالت مي‌كند يعني اگر چهار تا كلمه درس خوانده باشد چيزهايي مي‌بافد در حالي كه اين خلق بيچاره است كه پامال مي‌شود، بگو نمي‌دانم خود «لا اري» نصف العلم است، بگو نمي‌دانم راحت شو.[31]

اميرالمومنين(ع) به شيعه سفارش كرد و فرمود اگر مي‌خواهيد شيعه باشيد چيزي كه نمي‌دانيد بگوييد نمي‌دانم و حيا نكنيد و اگر حيا مي‌كنيد اين حياي عقل نيست اين حياي حمق است و شيعيان ما اينجوري نيستند و منزله التشبيه و منزله التعطي باز اين حسنه بين‌السیئتین را دارد مي‌آورد در حكمت نظري بين التشبيه و التعطيه كه صفات الهي را چه جور بايد به او نسبت داد و چطور بايد او را تنزيه كرد و تنزيه خدا به تعطيل كشانده نشود كه اينها مرزهاي حكمت نظري است «فعند هذا يسير حسنه من الحسنات» كه آن موقع خود مومن حسنه‌اي مي‌شود و خداوند ولي حسنات است كه اصلا اسم مومن را برميدارند و ديگر مومن به او نمي‌گويند و مي‌گويند حسنه و چون محض حسنه شده است كه بين السیئتین است يعني نه اين و نه آن، شما صبح تا شب به خودتان مشغول هستيد كه مثلا چرا اينجوري شد؟ انسان اگر مرز وسط[32] را ببيند خوب مي‌تواند خودش راتاديب كند و به خود بگويد اين حرف را كه زدي چرا زدي؟ يا اين كه اين حرفت از ترس بود، آن حرفت از حماقت بود، اين حرف از بخل بود و آن حرف از اسراف بود، اين كارت از اين بود، آن كارت از آن بود، آن وقت آدم عيب‌هاي خودش را مي‌فهمد، آخه آدم بايد مدار را ببيند تا روي مدار بيايد، اگر مدار را نمي‌بيند چه جوري روي مدار[33] بيايد؟ خلق اصلا مدار را نمي‌بينند و لذا متاسفانه افراط و تفريط مي‌كنند و هي اين طرف و آن طرف مي‌زنند حالا خدا رحم‌شان كند تا باد روي خط بيايد و الا همه‌اش از خط در مي‌روند و اين يعني خطرناك، يعني در همه لحظات پايش دارد از صراط سُر مي‌خورد،[34] فرداي قيامت هم فرمود همينجور بر صراط جهنم رد مي‌شوند يعني كسي كه اينجا لق لق مي‌خورد، آنجا هم لق لق مي‌خورد، از صبح تا شب داريم لق لق مي‌خوريم، همه‌اش داريم اين طرف و آن طرف مي‌زنيم. اين يعني هرز رفتن و چه فايده‌اي دارد؟ يك وقت هرز زياد مي‌شود هرز هم زياد بشود از جاي باريك رد نمي‌شود يك وقت يك خيابان ده متر عرضش است يعني 20، 40، 50 متر آدم دارد مي‌رود اما يك وقت مي‌رسد كه دو سانت اين طرف، نيم سانت هم آن طرف يعني به امتحانات سخت مي‌رسيم، مي‌زند داغون مي‌كند خودش و مي‌رود.

ذكر مصيبت

السلام عليك يا اباعبدالله[35] در كربلا هم همينجور شد، آقا گفت اگر شما دين نداريد «و كنتم لا تخافون المعاد» اينقدر كج و كوله نباشيد. حالا روي آن مرز اصلي، و هدايت نمي‌آييد اما «كونوا احرارا في الدنياكم» ناجوانمردها شما دين نمي‌فهميد جوانمردي كه مي‌دانيد يعني چه اين جوانمردي است كه شما با ما مي‌كنيد؟ آب را بر ما بستيد بچه‌هاي حرم دارند از تشنگي مي‌ميرند. اين صحبت جنگ است، صحبت قتال است چرا نامردي مي‌كنيد؟ چرا جوانمردي‌تان را هم كنار گذاشتيد؟ آيا اين جوانمردي بود كه يك مشت زن و بچه‌ي بي‌سرپرست تنهايي كه صبح تا به عصر همه‌ي عزيزانشان را از دست داده‌اند اينجور مورد غارت و هجوم قرار [36] بگيرند؟ امام چهارم دستور داد تمام زيورآلات زن‌ها را در آوريد و ميان خيمه بريزيد تا وقتي اين نامردها حمله كردند بگوييد فقط اينها است چيز ديگري نداريم اما همه را بردند، يك سجاده‌اي زير آقا بود، چنان كشيدند كه آقا را به خاك انداختند، يك مشت لباس بود، يك مشت خيمه بود، ديگه اينها كه ارزشي نداشت ناجوانمردها اينها كه به درد غارت نمي‌خوردند همه را آتش زدند بدون اين كه اخطاري يا مهلتی به اين زن و بچه‌ها بدهند که از خيمه‌ها بيرون بيايند. همينجوري كه اطفال سيدالشهداء پريشان و حيران ميان خيمه ها بودند. يك وقت زينب ديد دود از خيمه‌ها به آسمان بلند می شود اينقدر وقت كم بود كه دويد پيش امام چهارم و گفت آقاي ما سريع بفرماييد كه بايد بسوزيم يا برويم؟ ما كه از صبح همه چيزمان را از دست داديم اگر تقدير اين است كه بسوزيم، بنشينيم و بسوزيم،[37] چون زينب ديگر نمي‌خواست از خيمه‌ها برود. معلوم بود ديگر زينب ميلي به زنده ماندن ندارد و الا جاي سوال نبود كه مي‌گويد آقا صبر كنيم يا بسوزيم يا برويم، چون ما ديگر بي‌حسين نمي‌توانيم زنده باشيم...

.............................

تنظیم : محمد جولایی

جوشن کبیر-اسم یا مقیم(قسمت پایانی)

شرح

 تفسیر دعای جوشن کبیر ملاهادی سبزواری

توسط مرحوم سید محمد علی نجفی یزدی

در هیئت خانواده شهدا

اسم مبارک یا مقیم

(قسمت پایانی )

 سنخیت برای حضور در محفل دریا کشان جام حقیقت

 دست مان را چه کسی بگیرد ؟ در عالمی که هزارها هزار ، دارند به گمراهی و به ابطال می روند ، کسی دیگر باکی ندارد . گفت :

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را                    کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

عزت خدا اقتضایش این است که همه را می راند . بروید پی کارتان !

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

این غم بی پایۀ تو ، به چه درد ما می خورد .

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید .

اینجا صحنۀ عزت خداست !

گفت :

تو از میانه میـدان کـناره گیـر که اینــجا         جز آنـکه در خم چـوگـان او چو گوست نگنجد

دلی چو بحر بباید و گرنه موج محیطش                     در آن دلی که به تنگی بسان جوست نگنجد

تو  { که } به یک چیز مختصری از دنیا خوشحال می شوی ، یک چیز مختصری از دستت می رود ، غمگین می شوی ؛ دل به این کوچکی کنار این بحر آوردی ، می خواهی امواج بحر را بگیری .

دلی چو بحـر بباید و گرنه موج محیـطش                    در آن دلــی کـه بـه تنـگی بسـان جـوســت نگنجد

میان مجلس دریا کشان به جام حقیقت                   هر آن سری که نه مست از خم و سبوست نگنجد

این حال مختصرت به چه درد می خورد که بیایی کنار محفل دریا کشان بنشینی ، از بیانات امیرالمومنین(ع) استفاده کنی . لااقل باید یک سنخیتی داشته باشی . امیرالمومنین(ع) فرمود : شما که هرگر به من نمی رسید ، " ولکن اعینونی "  ولیکن مرا کمک کنید . یعنی کمک کنید یک همرنگی { با من } پیدا کنید که از این بحر ، بتوانید بهره برداری کنید . میان مجلس دریاکشان به جام حقیقت ، این کار با یک ته لیوان شراب طهور الهی هم انجام نمی شود . دریا کش باید کنارش سری باشد که مست از خم و سبوست .

 

این خیلی زیاد است !

 خدا حفظ کند آقای آملی را . یک شب تالار رودکی ـ که حالا اسمش تالار وحدت شده ـ رفته بودیم . آقا { ی آملی } صحبت می کرد . قدر اینها را کسی نمی داند . اول ، سه ، چهار نفر صحبت کردند . بعد آقا آمد . اصلاً مسیر حرف را عوض کرد . یکی از رفقا آنجا بود گفتم : ببینید فرق حرف با حرف را ؟

بعد که { آقا } آمدند پایین ـ دو تا خم لعابی بزرگ آنجا بود ـ با آقا شوخی کردم و عرض کردم : آقا اینها را ملاحظه می کنید ؟ گفت : بله . گفتم : یکی از اینها را بفرستیم منزل شما ؟ ایشان حالت تواضعی دارند ، گفت : این که خیلی زیاد است آقا! بعد این شعر مغربی را خواندم و گفتم : آقا چه زیاد است ؟

میان مجلس دریا کشان به جام حقیقت                   هر آن سری که نه مست از خم و سبوست نگنجد

یک بادۀ خالی فایده ای ندارد . واقع این طور است { که } بهره ما خیلی کم است و لذا نمی توانیم دریافت کنیم . مگر اینکه خدا عنایت کند .

  

حرف حسابی

 السلام علیک یا اباعبدالله . همین ، فقط یک اشک چشمی { داشته باشیم } . فقط برای این ارزش قائلند . بقیه اش هذیان است . خدا رحمت کند آقای شفیعی را . می فرمودند : من به روضه که می رسم ، می فهمم این یک حرف حسابی است که خریدار دارد . این را می خرند . بقیه اش معلوم نیست که کسی حرف را بخرد یا نه ؟ رفقا ! ملائکه ما را مسخره می کنند . رفقا ! وقتی داریم حرف می زنیم ، عالم حقیقت و ملکوت ما را مسخره می کنند . می گویند خجالت بکش این حرفها را نزن . اما وقتی روضه سیدالشهداء (ع) را می خوانیم ، کسی نمی تواند مسخره کند .

 

قدسی خاکی

 دربارگاه قدس که جای ملال نیست              سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

سرهای قدسیان ، یعنی سرهای اولیای خدا . خدا رحمت کند آقای شفیعی را ، شعر را این طوری می خواندند : دربارگاه قدس ، که جای ملال نیست . سرهای قدسیان ، یعنی قدسی است ولی در عالم خاک است . قدسی است اما در این غمکده گرفتار است . غم سیدالشهداء سرش را به زانو آورده است . یعنی ولیّ حق . یعنی آقا سرش به زانوی غم است . غم همواره دل آقا را گرفته است که می گوید : " لا بکین علیک صباحاً و مساءاً " ، ( زیارت ناحیه مقدسه ) من صبح و شام بر تو گریه می کنم .

 

گریه صبح

 گریه صبح هم خیلی خوب است . چه شام ها برای آقا گریه کردیم اما صبح گریه بهتری دارد . سابقین صبح ها در خانه شان روضه خوانی داشتند . چشمشان را که می مالیدند ، نماز صبح شان را می خواندند ، روضه خوان می آمد ، روضه می خواند و { آنها } گریه می کردند . هم صباح و هم مساء .

 

هل سقی ابی

  " لا بکین علیک بدل الدموع دماء " . حسین جان ! آقا وقتی { این گونه } بگوید ما چه بگوییم ؟ ولی عصر می گوید :  عوض اشک برای تو خون گریه می کنم . جد غریبم ، یادم نمی رود ، این منظره را هرگز فراموش نمی کنم که اسب بی صاحب تو به خیمه آمد از این دشت و صدا می زد : "الظلیمه بالامه قتلت ابن بنت نبیاً "

 وقتی صدای سم اسب را زینب (س) شنید ، به سکینه گفت : برخیز دخترم ـ وضع عطش در کربلا چه وضعی بوده ـ شاید بابایت آب آورده باشد . یک لحظه دختر ، از خیمه بیرون رفت . همه انتظار می کشیدند که چه شده .یک وقت صدای بی بی را شنیدند که صدا می زد : وا محمدا ! وا محمدا ! وا علیا!

همه از خیمه بیرون ریختند ، دیدند ـ وای ـ اسب آقا آمده ، { ولی } خود آقا نیامده . اسبِ خون آلوده ، آشفته ، زین واژگون شده . هر کسی با اسب یک جور حرف می زد :

ـ ذوالجناح تو خیلی با وفا بودی ، ما باور نمی کردیم یک روز تو بیایی آقا را نیاوری .

ـ ذوالجناح آقا را در کدام گوشه میدان انداختی .

هر کس چیزی می گفت . ولی سکینه گفت : ذوالجناح ـ معلوم است با این وضعی که آمدی ما یتیم شدیم ، معلوم است آقا کشته شده ، کاش بر نمی گشتی ـ بگو " هل سقی ابی ، ام قتلوه عطشانا " آیا به خود آقا ، آب دادند یا با لب تشنه او را شهید کردند . یا الله !

 .............................................

تنظیم:ن.برزگر 

جوشن کبیر اسم یا مقیم(قسمت سوم)

شرح

 تفسیر دعای جوشن کبیر ملاهادی سبزواری

توسط مرحوم سید محمد علی نجفی یزدی

در هیئت خانواده شهدا

اسم مبارک یا مقیم

(قسمت سوم )

 نگاه توحیدی شیعیان امیر المومنین به امور عالم

 شیعیان امیرالمومنین(ع) کسانی اند که در عین حالی که مطالب نورانی توحیدی را می بینند و وزر وگرفتاری ها و غصه ها از دوششان برداشته می شود و خدا را همه کاره می بینند ؛ هیچ گاه خودشان را نادیده نمی گیرند ، مگر وقتی که واقعاً از دور خارج شوند . چه وقت انسان از دور خارج می شود ، وقتی که مرگ رسید . مرگ که رسید ، تکلیف برداشته می شود . این است معنای آیه " و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین"  (سوره حجر ، آیه 99 )  . دراویش از این آیه خیلی استفاده می کنند و گاهی نماز و روزه و ... را ترک می کنند . { وقتی } می پرسند : چرا ؟  می گویند : برای اینکه ما به یقین رسیدیم . قرآن می فرماید : " و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین "، خدا را عبادت کن تا به یقین برسی .

امام(ع) در ذیل آیه فرمود : " الیقین ، الموت ". این {یقین } ، مقصود مرگ است . برای اینکه یقین عیان ، وقتی است که تن بیفتد . وقتی تن افتاد ، دیگر تو از دور خارج شدی (و) دیگر چه تکلیفی داری ؟! لذا از آن به بعد دیگر تکلیفی نیست . بعد از مرگ ، عبادت هست ، ولی تکلیف نیست . برای اینکه آنجا دیگر فقط تکوین کار می کند و فقط دست خداست . اینجا هم دست خدا کار می کند .

اما اینجا یک مطلب پیچیده ای است . خدا گره ای در کار زده که اگر بخواهی از راهش گره را باز کنی ، می شود . ولی اگر بخواهی از راهش باز نکنی ، کورتر و خراب تر می شود . سیدالشهداء(ع) به همین راز در دعای عرفه اشاره می کند که : " الهی کیف لا اعزم " من چگونه عزم نکنم .

اینها { دراویش } می گویند عزم نکنید ، کار را رها کنید ، کار در دست شما نیست . { اما } آقا می گوید : " کیف لا اعزم و انت الآمر " ، من چگونه عزم نکنم ، {در حالی که } تو به واسطۀ همۀ انبیاء به ما امر کردی که این کارها را بکنیم . در عین حال { می فرماید } : " و کیف اعزم  و انت القاهر فوق عبادک " من چگونه عزم کنم {در حالی که } نهایتاً آن چیزی که تو بخواهی می شود .

اینجا یک چیز به مومن تفهیم می شود { و آن اینکه این مسئله } هزاران رمز دارد و یکی از رموزش این است که اینجا خوب به ذلت خود پی می بری . تا تصمیم نگیری ، اقدام نکنی و نشود ، این را نمی فهمی . وقتی پر زور ، اقدامت را کردی و به همه جانب زدی و دیدی که نشد ، چنان سرخوردگی از خود ، برایت پیدا می شود که مقصود (همان) است .

 

آرامش در سایه اسم مقیم

 ... بوالله و بالله و تالله ـ که سه تا قسم جلاله است ـ  من حرفهای آقا { امام خمینی } را که می بینم به این در و دیوار ها نوشته شده است ، بیشتر برایم می درخشند .

اینکه خیلی ها می گویند :

ـ ای وای {این} حرف ها کهنه شد !

ـ {اینها } حرف هایشان را پس گرفتند { ولی } حالا روی دیوار نوشتند .

{این یعنی } چه ؟

این حرفها {ی آقا } ، تازه زوایدش حذف شده ، تازه خودش ، خودش را نشان می دهد . گفت : " اعرفوا الحق بالحق " ، حق را به وسیله حق بشناسید ، نه به آثارش . " اعرفوا الله بالله " خدا را به خودش بشناسید و حق را به حق . اگر کسی حقانی بشود ، می گوید : حرف این است . صد هزار سال دیگر هم بگذرد ، این است ؛ یک میلیون سال دیگر هم بگذرد ، همین است ؛ عالم زیر و رو بشود ، همین است ؛ کفر پیروز بشود ، همین است ؛ ایمان هم پیروز بشود ، باز هم حرف همین است .

خدا می فرماید :" و تمت کلمه ربک صدقاً و عدلاً لا مبدل لکلماته "، ( سوره انعام ، آیه 115 ) کلمات ما به صدق و عدل ، تمام واقع شد . مبدلی برای این کلمات نیست . حرف همین است ، تمام شد .

 مقیم اوست و بار را از دوش مومن برداشته و گاهی که { انسان } به این فکر می کند ، خیالش راحت می شود . بارها امام فرمود : ما انجام وظیفه می کنیم . هرکار انجام می شود خدا خودش می کند . این اشاره به همین اسم " یا مقیم " است . به پا دارنده اوست و ما خیال مان راحت است .

 

جلوه غلبه عباد مرسلین در سابقه علم ازلی

  البته یک عنایت دیگر هم {خداوند } کرده که ما را در این راه بیشتر گرم می کند و آن این است که خدا در قرآن فرموده : " لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین ، انهم لهم المنصورون و ان جندنا لهم الغالبون " ، (صافات ، آیات  1173 ـ 171 ) . اجمالاً خدا فرموده که این در سابقه علم ما هست . در آن علمی که ریشه انجام شدن جریانات عالم است . خدا از ریشه خبر می دهد،می فرماید : این ، در آن ریشه هست که عباد مرسلین ما ، منصورند و این بر سابقۀ علم ما گذشته است .غلبه متعلق به جُند ماست .

منتهی دو غلبه و دو نصرت است . یکی نصرت آجل و یکی نصرت عاجل است . نصرت آجل یعنی در نهایت ، ما کار را از دست ظالمین خارج می کنیم و اینها را از دور خارج می کنیم . ولی آن را باید حالا به انتظار بنشینیم . خوب هم هست . البته انتظار فرج یکی از علایم فرج است . اما آن { چیزی } که الان نقد است ، این است که عباد مرسلین ما ، الان منصورند . منصور به چه اند ؟ به اینکه اینها اهل حق اند . الان دارند حرف حق می زنند . جزای شان هم همان حرفشان است .

 

اتحاد عمل و جزا

 اگر خدا به انسان مقداری ترقی بدهد ، عمل و جزا را کم کم با هم متحد می بیند . این خیلی بالاست . این چیزی است که یوم قیامت باید کشف شود . { ولی } یک رایحه اش برای مومنین در دنیا کشف می شود . امام بارها فرمودند : شما مزدتان را هم گرفتید .

 کدام مزد را گرفتیم جز زحمت و درد و رنج و این وضعی که پیش آمده ؟ {این را } اجمالاً مومنین برای اینکه قلبشان نورانی است ، قبول می کنند . ولی معترضین ـ افرادی که خدا قلبشان را سیاه کرده ـ برای شان صد جای شبهه و حرف است . { وقتی } می گوید مزدتان را که گرفتید ، می گویند : چه مزدی گرفتیم ؟ از چه کسی مزد گرفتیم ؟

این به این معنا اشاره دارد که مزد و عمل با هم متحدند . همین که شما به این عمل موفق شدید ، خود همین عمل بالاترین مزدتان است . چه کسی این را باور می کند ؟ مگر فردی { که } حقانی شده باشد .

 

رایحه یوم قیامت

 بزرگترین جزای ظالمین هم همین است که مرتکب جنایت شده اند . اتحاد جزا و عمل که یوم قیامت باید مکشوف شود ، آنجا به وضع شدیدی مکشوف می شود . قرآن می فرماید : " و وجدوا ما عملوا حاضراً  " ، (سوره کهف ، آیه 49 ) نه که جزای شان را حاضر می بینند ، خودِ کارشان را حاضر می بینند . آنجا جزا و عمل اتحاد پیدا کرده " و وجدوا ما عملوا حاضراً " خود { عمل } را دارند می بینند . یوم قیامت ، خدا می داند که چه خبر می شود . ولی رایحه یوم قیامت در دنیا به مشام جان مومن می وزد و آن رایحه وقتی است که اتحاد عمل و جزا را ببینید .

الله اکبر ! اتحاد عمل و جزا ! چه خبر است ! یا الله ! این حرف ها به آدم فشار می آورد . واقعاً فشار هم دارد . این رقم حرف ها هم برای مستمع فشار دارد و هم برای گویـنده . بنده خودم اعصابم داغون می شود . وقتی این حرفها را می زنم گاهی وقتها آدم را آرام می کند و گاهی وقتها هم چنان به من فشار می آورد که داغون می کند . { چون } انسان می بیند که در چه مسافت دوری از حق واقع شده . جالب است !

 ..........................................

تنظیم:ن برزگر