تفسیر جوشن کبیر- یا ولی الحسنات
یا ولی الحسنات
تفسير دعاي جوشن كبير
(ياوليالحسنات 11/11/1367)
بسمالله الرحمن الرحيم
يا وليالحسنات يا غافر الخطيئات يامعطي المسئلات ياقابل التوبات يا سامع الاصوات يا عالم الخفيات يا دافع البليات
در اسم وليالحسنات يعني اي كسي كه متولي حسنات هستي، كه مرحوم حاجي سبزواري هم در ذيل اين آيه ميفرمايد اگر حسنهاي به شما برسد اين مال خدا[1] است چون خدا ولي حسنات است و در حديث قدسي است كه «يابن آدم انا اولي بحسناتك منك» اي فرزند آدم من سزاوارترم به حسنات تو از تو و لذا خداوند متعال ميفرمايد: «و اذا مرضت فهو يشفين» (شعرا/80) در قول ابراهيم(ع) يعني اوست كه مرا اطعام و سقايت ميكند ابراهيم وقتي مريض شد مريض شدن را به خود نسبت ميدهد و ميگويد خدا شفا ميدهد چون خداوند حسنات است، هر نيكي كه برسد يا از انسان صادر شود مال اوست. ميفرمايد «و من اراد ان يتولي الله الذي هو ولي المومنين» اگر كسي ميخواهد خدا متولي او شود كه او ولي مومنين است بايد كه خود حسنه شود «فعليه بالحسنه بين السیئتين» بر اوست كه حسنه بين سيئتين و منزله بین المنزلين را به دست آورد «منزله تشبيه و منزل المعطي» منزل تشبيه و منزل تعطي «فعند هذا يسير حسنه من الحسنات» خود مومن حسنهاي از حسنات ميشود و او ولي حسنات است يعني ولي اين مومنين است و در حديث است «ان علي حسنه من الحسنات سيدالمرسلين»[2]
خود حاجي اينجا شرحي ميكند «بالحسنه بين السيئه» ميفرمايد حسنه بين دو سيئه يعني عليه به اصلاح العملي بالعدات المركبه من العفه و الشجاعه و الحكمه و السخاوه، التي هي الوسائط بين الاطراف و حسنات بين السيئات من الافراط و التفريطات مشهورات و به اصلاح عقل نظري به تحصيل المنزله المذكوره في العلم والمعرفه و كذا الوحده فيالكثره و لكثره في الوحده و التسخير في عين الاختيار و الاختيار في عين تسخير و النحو ذلك من المعارف»
اين حرف همان حرف است كه منزله بين المنزلتين و الحسنه بين السيئتين و الامر بينالامرين كه اگر كسي به اينجا رسيد اين حسنه را يافته و يا خود حسنهاي شده است كه قران ميفرمايد «ان تصبك حسنه... (توبه/51و50) يعني هرحسنهاي در عالم به كسي برسد مال خداست و اين معلوم است براي اين كه اگر هم به واسطهي افراد ديگري چيزي به انسان برسد اگر انسان ديدهي بصير داشته باشد و اسباب را حذف كند و مسبب الاسباب را ببيند ميبيند كه جميع اينها مال خداست.[3] اين هم كه تازه اسباب را حذف كند، نه اين كه اسباب را كنار بگذارد بلكه ديدهي نافذ مومن اصلا اسباب را ذوب ميكند، چون اسباب عالم مثل اسبابهايي نيست كه خلق اتخاذ ميكند كه مثلا من شخصي را واسطه قرار ميدهم و پولي را به او ميدهم كه اين پول را به شما بدهد، اين سبب است اين واسطه است آن وقتي كه پول را به آن شخص دادم، ديگر از دست من خارج شده و آن وقت هم كه شما از آن شخص گرفتيد واقعا از آن شخص گرفتيد يعني به واسطه از من گرفتي ولي اگر خداوند تبارك و تعالي ديدهي جان را منور كرد اسباب را ذوب ميكند[4] يعني در اسباب خود مسبب را ميبيند چرا؟ براي اين كه «احاط بكل شي» و محيط به كل شئ است و از جهتي دست او دست واسطه است از جهت بسيار ضعيفي، و از جهت بسيار قوي هم غير قابل مقايسهاي است با آن جهت، اين دست حق است نه اين كه خدا آن را استخدام كرده است، يك وقت هست انسان اين جور حرف ميزند كه خدا اين سبب را قرار داده اين هم درست است اما خيلي زمخت و خيلي درشت است چون يك وقت هست خدا نور ديده را قوي ميكند، همان وقتي كه از دست دهنده دارد ميگيرد، آن دست را دست حق ميبيند كه اين براي انسان ايجاد نميشود مگر اين كه خدا انسان را در بحر وحدت يكباره فرو[5] ميبرد كه در آن دعا ميخوانيم كه خدايا يكبار هم كه شده ما را فرو ببر تا اين شود، انسان نميتواند بفهمد كه اين مظاهر اسماء، چگونه عين مسماء است.
بيا در بحر و دريا شو رها كن اين من و ما را
كه تا دريا نگردي تو نداني عين دريا را
اگر امواج دريا را به جز دريا نميبيني
يقين دانم كه نتواني مسما ديدن اسماء را
(شمس مغربي)
اسماء الهي و مظاهر اسماء را يك مرتبه مومن خود مسما ميبيند، چون يك پرتويي از اوست، ناگهان اين پرتو به خودش برميگردد
هنوز از فرقه فرقي برون از زُمره جمعی
اگر فرقي تواني كرد اسماء و مسماء را
(شمس مغربي)
انسان يك وقت اسماء و مظاهر اسماء را ميبيند ميگويد اينها اسباب هستند مظاهر اسماء هستند درست هم هست لكن بسيار غليظ و بسيار كم نور است اين حرف حرف درست است، نوراني ولكن بسيار كم نور است كه اسباب و كثرات را در عالم ميبيند، اين اسماء در اثر قوت رؤيت نام و نفوذ چشم مومن، اسباب ذوب ميشود و وراء اين اسباب و در درون اين اسباب - وراء كه ميگوييم نه پشت آن، يعني وراء ظاهرش در درونش در بطونش يعني در احاطهي به او - خود مسبب را ميبيند چون خداوند تبارك تعالي كه اسباب را قرار داده از اين طرف اسباب است اما از آن طرف نيست و اين چيز عجيبي[6] است وقتي كه من يك سببي را قرار ميدهم اين سبب هست، چه از اين طرف نگاه كنيم چه از آن طرف، از طرف فاعل نگاه كنيم معطي سبب است يعني پول را داده به سبب و واسطه كه اين سبب را در اختيار آن شخص ميگذارد از اين طرف سببي هست و از آن طرف هم آن ميبيند پول را از واسطهاي ميگيرد اما اسباب عالم اين شكلي نيست، اسباب عالم از بالا سببي نيست يعني بيواسطه دارد ميدهد[7] اما گيرندهها با واسطه دارند ميگيرند و اين يك سري هست. اسباب در عالم نياز به اسباب دارد و اين نميشود خدا براي رساندن فيض نياز به اسباب ندارد و اين خلق هست که بطور مستقيم از آن نميتواند بگيرد و بايد از وسيلهها و سببها و واسطههايي كه فيض را رقيق میكند بگيرد. يعني اين افراد هستند كه اسباب ميبينند و اسبابي نيست و همه جا خود مسبب است، مومن چقدر ترقي نصيبش شود كه از اول از اسباب جزئي به اسباب اصلي پي ببرد و از اسباب اصلي، ناگاه ببيند كه خود مسبب است كه دارد كار انجام ميدهد و اسباب در نظر او ذوب ميشود.
ديدهاي خواهم سبب سوراخ كن
تا سبب را بركند از بيخ و بن
(ملاهادي سبزواري)
يعني اول ديده سعي ميكند اسباب را خلق كند و بدرَد و وراء اسباب، مسبب را خوب ببيند. اسباب هم از اين طرفش اين سبب را دقت ميكند و چشمش نفوذ ميكند و ميبيند كه چه سببي است اما سببي كه در وجودش هم محتاج به او است اين سببي نميشود لذا از آن طرف باز مورد مطالعه قرار ميدهد، ميگويد اين چه سببي است كه هيچ استقلالي ندارد، از آن طرف نگاهش ميكند، ميبيند باز سببيت آن خيلي ضعيف است مثل چيزي كه پردهاي را سوراخ سوراخ بكند. اين از دو جا سوراخ ميشود، آخرش هم ميدرد يعني وقتي صد تا سوراخ در يك پردهاي بوجود آمد يكدفعه همهي اين سوراخها به هم متصل ميشود و ميدرد و سوراخها از بين ميرود و به يكباره پاره ميكند و هويدا ميشود.
ديدهاي خواهم سبب سوراخ كن[8]
يعني خُرد خُرد ديدهي مومن نافذ ميشود، از اين طرف هم كه در اثر فكر و ذكر دقت ميكند ميبيند كه سببي نيست و اصلا سبب زوري ندارد، براي اين كه اگر زوري داشت، سبب بايد هميشه كار كند، اما هميشه كار نميكند يكي از حكماي بزرگ كه در طب بسيار حاذق بود ـ نظرم نيست چه كسي بود ـ بخصوص معالجه ی مرض اسهال را با دواهاي مختلفي كه داشت سريعا متوقف ميكرد روزي خودش مبتلا به همين مرض شد و تمام داروها را استفاده كرد اما اثر نكرد و از همين مرض از دنيا رفت و لحظهي آخر هم همين حرف را زد كه حالا فهميديم كه اينها كار نميكرد، اثري در آن بود آن اثر را برداشت[9] روايت است وقتي دارويي را ميخوريد اينجور نيست كه خدا شفا را به اين دارو تفويض كرده باشد در عالم، كه اين دارو، داروي شفابخش باشد امام فرمود اين دارو به اذن جديد هم نياز دارد! اما گاهي كه آن اذن نميرسد فرمود، هيچ اثري نميكند اگر قدرت مال خود اسباب است ديگر اذن جديد يعني چه؟ اين مال اين كه مال خودشان نيست و اين مال اوست يعني هر وقت كه بخواهد اين اثر را ميگذارد و هر وقت هم كه نميخواهد اين اثر را برميدارد، مگر آتش سوزنده[10] نيست پس چرا ابراهيم را نسوزاند؟[11] آن همه آتش مال اين بود كه اذن نداشت مگر چاقو برنده نيست؟ پس چرا گلوي اسماعيل را نبريد؟ براي اين كه اذن نداشت گفت خليل تو امر ميكني ببر ولي خداي جليل ميفرمايد نبر من اذن در بريدن ندادم و اگر اين براي انسان جا بيفتد از شركهاي بسياري كه مومنين گرفتارش هستند خلاص ميشوند، مومنين گرفتار شركهاي قوي هستند و ميگويند اينها اسباب هستند ولي چنان ميگويند اسباب هستند مثل اسبابهايي كه آدم در عالم انتخاب ميكند، كه مثلا اين سبب است ديگر، اما سببي كه چون تو نابينايي سبب را ميبينی، امام(ع) در رابطه با «الرحمان علي العرش استوي» (طه/5) يعني خداي رحمان بر عرش مستوي است فرمود معنايش اين است كه هيچ شياي نزديكتر از او به ديگري نيست و اگر اسباب به اين معنا است و واسطهها اينجوري معنا شوند اينها واسطهي آن شكل هستند و بايد اقرب از آن شياي باشند كه اينها واسطه براي او قرار گرفتهاند و خود واسطه اينجور نيست خودِ آني كه واسطه برايش قرار دارند، هر دو از اين طرف، قرب و بُعدشان فرق دارد، اين مقربتر است و اين دارد فيض را به ايشان ميرساند اما از آن طرف «الرحمان علي العرش استوي» به هر دو يك جور فيض ميرساند يعني همه را خودش دارد ميسازد و ميپردازد، منتهي ادراك اين فيض خيلي مشكل است مگر نه اين است كه ملك الموت قبض روح ميكند؟ شخصي آمد حضور اميرالمومنين(ع) و گفت آقا خيلي از آيات قران هست كه به نظر من با هم متناقص و متفاوت هستند حضرت فرمود آنها چي هستند؟ او گفت مثلا خدا يك جا در قرآن ميفرمايد افراد را رسل ما قبض روح ميكند در آيهي ديگر ميفرمايد «قل يتوفاكم ملك الموت الذي و كل بكم»(سجده/11) بگو ملك الموت قبض روح ميكند و در آيهاي ديگر ميفرمايد«الله يتوفي الانفس» (زمر/42) خدا متوفي كند انفس را، گفت آقا اين آيات چرا اينجوري است؟[12] آيا خدا قبض روح ميكند؟ ملك الموت قبض روح ميكند؟ يا رسل و ملائكه؟ اين كه سه حرف شد آقا فرمود: وقتي سر توحيد براي انسان كشف نباشد تناقض[13] ميآورد كه مثلا رسل قبض روح ميكند، اما رسل كه دارد قبض روح ميكند ملك الموت كه سرپرستشان است، آن ملائكه در واقع در او و فاني در او هستند و اينجور نيست كه اسباب عالم وقتي كاري دارند انجام ميدهند مثلا آن بالايي به او تفويض كَرده كه بگوييم آقا بيا تو مثلا اين كاره باش، همين الان هم كه آن ملك اين كاره است او دارد اين كار را انجام ميدهد و اداره ميكند در واقع دست او به ظاهر دست اوست ولي در باطن خودش دارد اداره ميكند و اين مثلا رئيس، مرئوسي عالم نيست كه مثلا يك رئيس در بالا باشد و 50 تا مرئوس يا يك نخست وزير باشد و ده وزير كه اينها در ظاهر در تحت فرمان او هستند ولي كارهايي كه ميكنند اصلا اطلاع ندارد در طول عالم خلقت، سبب و مسببها، اسباب و واسطهها اين شكل نيستند و اينجوري شركآلود است بلكه كاري را كه ميكنند او انجام ميدهد و مال بالايي است حضرت فرمود وقتي ملكالموت قبض روح ميكند در حقيقت خودش دارد قبض روح ميكند اما افراد اين را ادراك نميكنند ميبينند رسل آنها را قبض روح ميكند و بعضيها را الله توفي ميكند ولي آنها را هم ملك الموت قبض روح ميكند لكن آنها ملك الموت را ميبينند.[14]
اگر امواج دريا را به جز دريا نميبيني
يقين دانم كه نتواني مسما ديدن اسماء را
هنوز از فرقه فرقي برون از زمره رمزي
اگر فرقي تواني كرد اسماء و مسماء را
(شمس مغربي)
يكي از مظاهر اسماء يا قابض است يعني قابض الارواح و مسما كه حضرت حق باشد، اگر اين را ادراك كنيد آن وقت ميفهميد كه چيزي كه دارد به شما ميرسد خودش دارد ميدهد و اين مسئله ادراك را بيچاره ميكند كه انسان ادراك كند آن لقمه غذايي را هم كه دارد در دهانش ميگذارد، به مرحمت او انجام ميشود يعني خدا دارد اين كار را ميكند؟ منتهي اگر بفهمي و تعجب هم نكنيد كه خدا خود متولي كارهاي كوچك بشود[15] يعني خدا به آن عظمت كه «الذي علي فلاشي فوقه» آن قدر بالا است كه برايش فوق تصور نميشود و عظمتش هم اقتضا ميكند كه «دني فلاشي يدوم» كه كار را به هيچكس واگذار نكند، آن قدر پايين آمد كه هيچ چيز پايينتر از آن نيست، دارد لقمه را در دهانت ميگذارد و اگر دقت كُني با دست مبارك خودش است. لذا ابراهيم ميفرمايد «هو الذي يطعمني» اطعام كردن يعني چه؟ «يسقين» (شعرا/79) آبم ميدهد پيامبر اكرم(ص) هم در حديثي فرمود كه «انا عبيد عند ربي» من در نزد خداي خودم «يطعمني و يسقيني» مرا اطعام ميكند، مرا سقايت ميكند.
هر سر موي مرا با تو هزاران كار است
ما كجاييم و ملامت گر بيكار كجا
(حافظ)
اي داد و بيداد وَ واحسرتا بر انسان كه اينجور در اين خواب تاريك و وحشتناك فرو رفته و در خواب ديده كه از يار دور افتاده است وحشتزده و مضطرب میشود آن وقتي كه با دستت داري صورتت را ميشويي و با مهرباني و ملاطفت با خودت رفتار ميكني اگر ببيني كه چه كسي دارد اين كار را ميكند ديوانه ميشوي اگر بفهمي آن دست نوازشي كه تو را از كودكي، بزرگ كرد اسمش مادر بود، اسمش پدر بود، چي بود صد هزار برابر قدردان ميشوي و شعف برايت ايجاد ميكند. ميگويد من بودم همهاش منتهي تو نميديدي يكوقت هست كه انسان ميگويد پدر مهربان يا مادر مهربان اين حرف درست است اما خيلي خشن و خيلي ثقيل است و اگر اين حرف با ديد نافذ مومن رقيق شود ميگويد من يك كودك ضعيفي بودم و بزرگم كردي[16] «و لقد مننا عليك مره اخري» (طه/37) خدا وقتي به موسي بنعمران نعمتهايش را ميشمرد ميگويد موسي يادت نميآيد كه ما از مرگ نجاتت داديم و از دست فرعون رهانيديم يك دفعهي ديگر توي آب گذاشتيمت اما مادرت بيچاره شد و فرياد كشيد يعني همان مادرمهربانت نزديك بود كه تو را به كشتن[17] بدهد اما ما قلبش را آرام كرديم تا مادرت تو را به كشتن ندهد. چون اگر فرياد كشيده بود تو راگرفته و كشته بودند تو يك جسم ضعيفي در امواج بحر بودي و مادر نقشه را به اذن الله كشيد ولي خودش داشت خراب ميكرد كه ما دل مادرت را آرام كرديم كه ديگر فرياد نزند تا كار رسوا نشود و بعد هم تو را آورديم در دامن دشمن تو و دشمن من و آن جور آن را به تو مهربان كرديم كه دشمن تو را بزرگ كرد «و لقد مننا عليك مره اخري» (طه/37) يك منت ديگر هم موسي به تو گذاشتيم و آن وقتي بود كه تو را به مادرت برگردانديم، در آن گير و دار و خطر، تو را به مادرت برگردانديم تا مادرت تو را شير بدهد و در آغوش خود او باشي كه راحتتري، توي آن جريانات سر و صدا پيچيد كه همسر فرعون فرزندي پيدا كرده و پستان نميگيرد و از گرسنگي دارد ميميرد خواهر موسي كه آنجا داشت قدم ميزد رفت ببيند آيا خبري از موسي پيدا ميشود؟ ديد جمعيت سر و صدا مي كنند گفت چيه؟ گفتند فرزندي را آب آورده و همسر فرعون شديدا به او علاقهمند شده و فرعون هم حاضر شده تا او را به فرزندي بگيرد ولي شير نميخورد هر چه دايه آوردند شير هيچكس را نميگيرد آمد جلو و گفت آيا ميخواهيد من هم يك دايه به شما معرفي كنم؟ گفتند ما نميدانيم رفت به مادر موسي گفت بيا بچهات را شير بده و ديگر هيچي نگفت. موسي را به او دادند و تا مادرش پستانش را در دهانش گذاشت فوري شروع به شير خوردن[18] كرد همسر فرعون و فرعون هم بسيار خوشحال شدند كه دايهاي براي بچه پيدا شده ولي در عين حال اوقاتش تلخ بود كه اين بچه بنياسرائيل است و ما اينها را ميكشتيم و اينها هم از وحشت بچههايشان را اينطوري ميكردند و شيرده (دايه) هم از بنياسرائيل است لذا به همسرش گفت، آخه اين براي ما ناجور است بچه از بنياسرائيل است دايهي بچه هم از بنياسرائيل است، در هر صورت از همين راه خداوند به وسيلهي زنها فريب داد و خلاصه عقل فرعون را در ظاهر دزديد[19] و به همسرش گفت مانعي ندارد منظور اين كه خدا ميفرمايد همه جا ما بوديم ولي تو نميديدي[20]، واي از اين خشونت روح كه ما را كشته و واي از اين عينك دود آلودي كه هر نزديكي را دور و هر واحدي را كثير نشان ميدهد و بيچارهمان كرده است واي به اين چشم دوبين و چندبين احول، والا يكي بيشتر در كار نيست و اگر اين باد وحدت و توحيد گاهي بر دل مومن نوزد دل مومن خراب و مثل سنگلاخ ميشود اصلا يك چيز بيخودي ميشود كج و كوله و نابسامان ميشود اما وقتي هيچوقت آن باد نوزيده باشد درك هم نميكند كه اين كج و كولگي است ولي اگر به عنايت خدا بوزد انسان معايب و شرك خودش را ميفهمد چون بايد مقايسه با توحيد بكند تا بفهمد شرك چيه اما وقتي نميتواند مقايسه كند و ندارد كه مقايسه كند از كجا ميتواند بفهمد كه من مشركم، نه اين كه يكبار به جان دلش باد توحيد وزيد و لذتش را درك كرد و حالتش را چشيد، آن وقت ديگر با هيچ چيز عوض هم نميكند[21] كه امام (ع) ميفرمايد: ما براي نمونه هم يك فرد را نداريم كه حلاوت محبت تو را چشيده باشد و بدل تو بتواند دلش را آرام كند و من باب نمونه يك فرد را نشان بدهيد غير از تو بتواند انس پيدا كند و اگر يكبار اين به دل پيدا نشود ديگر دل را رها نميكند و اين دل به هيچي آرام نميشود يعني اگر آن شيريني را چشيده باشد، ديگر شيرينيهاي ديگر تا چاشني اين شيريني به او نخورد شيرين نيست ايخدا پس حسنات خودتي يعني هر چي به ما خير میرسد مال خودته و در يك حديث قدسي ميفرمايد: «يا بن آدم انا اولي بالحسنات» حسناتي كه از خودت به خودت ميرسد آن هم مال توست ما نميگوييم مال تو نيست اما «انا اولي بالحسنات منك» اما حسنات تو سزاوارتر است كه به ما نسبت داده بشود «و أنت اولي بالسيئات مني» گر چه هر دو را هم به عبد نسبت ميدهند و هم به خدا ولي خدا ميفرمايد در اين تقسيمبندي حسنات سزاوارتر است كه به ما نسبت داده شود براي اين كه حسنات امر وجودي است ولي سيئات امر عدمي ميباشد، امر عدمي مال خودت است كه ذاتت عدم است اما امر وجودي مال ما است كه ذاتمان حقيقت هستي و وجود است و لذا ما به حسنات تو سزاوارتريم از تو و تو سزاوارتري به سيئات از ما و لذا حضرت ابراهيم(ع) حسنات را به او و سيئات را به خودش نسبت ميدهد و فرمود «و الذي هو يطعمني و يَسقين» (شعرا/79) او اطعام ميكند و او سقايت ميكند بعد ميفرمايد «و اذا مرضت» (شعرا/80) در حالي كه مرضم از تقدير اوست ولي اينجا به ادب ميگويد «فهو يشفين» (شعرا/80) او مرا شفا ميدهد، شفا را به او نسبت ميدهد و مرض را به خود، در حالي كه هم مرض و هم شفا مال حق است ولي اين حسن لطافت روح است كه چنين مومن برداشت ميكند و اين يك مطلب بسيار مهمي است[22] بعد حاجي ميفرمايد: «و من اراد ان يتولي الله الذي هو الولي المومنين فعليه بالحسنه» نه كه او ولي الحسنات است ميگويد مومنين اگر ميخواهيد او متولي شما شود خدا متولي عباد است عدهاي را خدا خودش متولي است پيغمبر اكرم(ص) فرمود من از آنها هستم كه «ادبني ربي» متولي تاديب من خودش است او مرا تاديب كرد و دارد تاديبم ميكند و او متولي امر من است و او من را اصلاح ميكند و معناي عصمت هم اشباع شدهي همين است. وقتي تولي الهي اشباع شده در انسان يعني صددرصد متولي شد، آن وقت هست كه انسان روي مدار عصمت ميافتد كه البته جز انبيا به اين حرف نرسيدند لكن مومنين هم مدارهايي نزديك همين ميگيرند يعني ديگر گناه ازشان سر نميزند گناه زاييدهي غفلتها و تاريكيها[23] است، گناه زاييدهي شركهاي در دين است، اگر سبب گناه از بين رفت، گناه هم از بين میرود، اگر علتش از بين رفت، معلول هم از بين ميرود، علت اصلي شرك و ضعف توحيد است قران دربارهي ابليس اغوي كننده ميفرمايد «انه ليس له سلطان علي الذين امنوا و علي ربهم يتوكلون»(نحل/99) يعني ابليس بر كساني كه ايمان دارند و بر خداي خود توكل ميكنند اصلا سلطه ندارد بعد خدا ميفرمايد آيا ميدانيد سلطان او و سلطنت او و سلطه او غلبه بر چه كساني است؟[24] «انما سلطانه علي الذين يتولونه»(نحل/100) يك عده كه معلوم است خودشان شيطان صفت هستند و اصلا نسخ او هستند كه ولي او هستند ولي متاسفانه بر يك عده ديگر هم سلطه دارد كه مومنين هم از اين جهت در سلطه شيطان هستند «والذين هم به مشركون»(نحل/100) يعني به شيطان مشرك هستند يعني چه؟ او را در هستي شريک ميدهند يعني او را در هستي سهمي ميدهند، يعني غير خدا چيزي نبيند وقتي ميبينند آن ديد شرك آلودشان همان ريشهي تسلط شيطان برايشان است در حالي كه اگر برايشان دقت پيدا شود اسم «يا مضل» است نه شيطان و خودش است كه وقتي كسي را نميخواهد او را ميفرستد و سرزنش ميكند، ميفرمايد: ما شيطان را قرار داديم بر ظالمين «تعذهم اذي» كه اذيتشان كرده و افكارشان را پريشان[25] كند آن هم به اقتضاي اسم «يا مضل»، او را فرستاديم «الحسنه بين السيئتين و المنزله بين المنزلتين منزله التشبیه و منزله التعطی» كه اينجا اشاره ميكند به آن مرز باريك بين دو طرف كه صراط مستقيم است كه ميگويد اگر كسي به اينجا رسيد «بالحسنه بين السيئتين» حسنه بين السيئتين را خودشان در حاشيه اينچنين معنا ميكند: صفاتي است كه بين دو صفات است ترس و بيباكي كه بينشان شجاعت است اسراف و بخل كه نشان قران ميفرمايد «و لا تجعل يدك مغلوله الي عنقك و لا تبسطها كل البسط»(اسرا/29) كه اساتيد و بزرگان اخلاق در كتب اخلاقي خود حسنات صفات را بين السيئتين ميدانند و ميگويند بين افراط و تفريط البته خيلي مشكل است كه انسان روي اين مدار بيايد كه اگر روي اين مدار وسط بيايد نيم ميليمتر از اينطرف مو بزند از مسرفين ميشود و اگر نيم ميليمتر مو بزند بخيل ميشود و از آن طرف مو بزند آدم بيباك ميشود و از آن طرف نيم ميليمتر مو بزند ترسو ميشود.
يك شخصي بود در اول انقلاب سر وصدا ميكرد و همیشه در مسجدش هم سرو صدا و تير و تفنگ بود بعد از انقلاب ادعا داشت كه ما هم رجلي هستيم ولي خيلي ناشي بود البته اول معلوم نميشود ولي وقتي نور آمد، خيلي ظلمتها رو ميشود، چرند و پرند ميگفت بعدش هم خود به خود حذف شد، اول خيال ميكرد پستهاي مهمي را خواهد گرفت و كم كم ديد هيچكار ازش برنميآيد و كم كم حذف شد، رفت و آمد هم با امام داشت ولي كم كم از دور خارج شد. اين آدم يك وقت ادعايي داشت و ميگفت ما هم مثلا رجلي هستيم[26] يك وقت هم عكسش را مثل عكس امام چاپ كرده بود مثلا امام در عكس دستش را اين طور كرده بود، او هم اينطوري كرده بود، يك روز يك جلسهاي بود گفتم آقا اين چيزها بيشتر به ظاهر نزديك است ولي در باطن خيلي دور است يك وقت شجاعت است اما يك وقت حماقت است، خلاصه بيشوخي و با شوخي اين حرف را زديم اوقاتش هم خيلي تلخ شد گفتم آقا دور از جان شما اين حماقت است ولي شبيه به شجاعت دارد، مثل خالدبن وليد كه اينطور بود خالد شجاع نبود ولي بيباك و احمق بود، دليلش هم اين بود كه اقداماتي ميكرد كه بعد ناچار ميشد سر فرود بياورد و التماس كند.[27]
اميرالمومنين(ع) خوابيده بود ناگهان چشمش را باز كرد ديد كه اين نامرد نيزه را بلند كرده و دارد ميزند تو سينه آقا كه حضرت آن را گرفت و بلند شد آقا فرمود ميخواستي چه كار كني؟ گفت ميخواستم بكشمت، گفت من را؟ بلند شد و ديد او خيلي بيباك و خبيث است اين بود كه همان نيزه بلند فولادي را به گردنش انداخت و چهار و پنچ تا پيچ داد و تنگش كرد تا به اينجا و گفت برو، كه ديد نميتوانست راه برود، همين طور دولا دولا آمد شهر و پيش آهنگر رفت فولاد سخت بود آهنگر گفت: اين كله را بايد بگذاريم در كوره تا آهن نرم بشود بعد با پتك رويش بزنم كار ديگري هم نميشود كرد، گفت بنده خدا كله ما را ميخواهي بگذاري توي كوره كه آهن داغ بشود؟ گفت همين است گفت نميخواهي برو همان كسي كه آن را پيچيده باز كند. چارهاش هم همين است كه آخر پيش علي آمد و التماس كرد و گفت: تو كه شجاع بودي رحم كن به ما، امام گفت: چرا كاري كردي كه اين طوري برگردي؟ سرش را پايين آورده بود و التماس ميكرد و ميگفت رحم كن به ما و باز كن، آقا هم باز كرد كه عبارت دارد آقا آهن را كند و فرمود: ديگر از اين غلطها نكني.
منزل بين المنزلتين يعني اين كه شجاعت را بايد طوري ببيني كه ترس نباشد، حماقت هم نباشد و بين اين دو تا هم يك مرزي است به نام شجاعت كه تازه بعضي وقتها اين طرف و آن طرف هم مي زند يعني موج ميزند يك وقت دارد مرز شجاعت را ميگويد و ناگهان روي حماقت[28] ميرود و يكهو روي ترس ميرود آن كسي كه بتواند بر صراط صاف رد بشود و موج نَزند و به اين طرف و آن طرف نرود اين «حسنه بين السيئتين» است كه از اشد مشكلات[29] است يعني هر كه هم توانست اينجا رد شود بر صراط ميتواند خوب رد شود والا تلوتلو ميخورند، اكثر خوبها بر صراط تلوتلو ميخورند، امام فرمود همين جا هم دارند تلوتلو ميخورند و نميتوانند اين حسنه بين السیئتين را رد شوند كه همان صراط مستقيم است يعني هم در عمل و هم در نظر نميتوانند تشخيص بدهند كه آيا جبر است يا تفويض؟ گاهي وقتها جبري ميشود البته در بعضي از اعتقادات نه جبر است نه تفويض، در بعضي از اعتقادات هم در كمال جهالت هر دوگانهاي ميشود يعني هم جبر ميگويد هم تفويض كه همهاش غلط است ولي اگر كسي اين مرز حسنه بين السیئتين را در نظر داشته باشد «لا جبر و لاتفويض» كه جبر سيئه است تفويض هم سيئه است «و بين الامر» بسيار مشكل است خدا رحمت كند مرحوم آقاي شفيعي را، يك روز به آقا عرض كردم - ايشان هم تصديق كردند - آقا من هيچ وسيلهي امتحان كنندهاي را بالاتر از اين نميبينيم که ببينم كسي اهل تحقيق هست يا نه، الا اين كه مسالهي امربين الامر را مطرح كنم، ايشان گفت بله درست است، واقعا پل عجيبي است چون از اينجا كسي نميتواند رد شود و ميافتند، اگر كسي توانست اين منزل بينالمنزلتين را تشخيص غلط ندهد، غلط حرف نزند ميتواند، براي اينكه اين مرز به قدري دقيق است كه در تمام معارف شاخه دارد.
فقيه كسي است كه مردم را مايوس نكند، مردم را مغرور نكند[30] و اين حسنه بينالسيئتين است يعني جوري حرف بزند كه نه مردم مايوس بشوند و نه مغرور، نه جبري بشوند نه تفويضي، اين طرف آن طرف خلق را نيندازد اگر نميتواند حرف نزند ديروز دانشجويي پيش من آمد و گفت يك آقايي خودش را در معرض سوال قرار داده، يك سوالات مشكل از قيامت و برزخ و اينها كرده، اينها را جواب داده و يكسري جوابها را گفته كه همهاش كج و كوله بود. او چه حق دارد؟ اگر رشتهاش فقه است، در مسايل خودش بگويد، يكي از بديهايي كه متاسفانه ما گرفتار آن هستيم اين است كه هر كسي در هر شأني دخالت ميكند يعني اگر چهار تا كلمه درس خوانده باشد چيزهايي ميبافد در حالي كه اين خلق بيچاره است كه پامال ميشود، بگو نميدانم خود «لا اري» نصف العلم است، بگو نميدانم راحت شو.[31]
اميرالمومنين(ع) به شيعه سفارش كرد و فرمود اگر ميخواهيد شيعه باشيد چيزي كه نميدانيد بگوييد نميدانم و حيا نكنيد و اگر حيا ميكنيد اين حياي عقل نيست اين حياي حمق است و شيعيان ما اينجوري نيستند و منزله التشبيه و منزله التعطي باز اين حسنه بينالسیئتین را دارد ميآورد در حكمت نظري بين التشبيه و التعطيه كه صفات الهي را چه جور بايد به او نسبت داد و چطور بايد او را تنزيه كرد و تنزيه خدا به تعطيل كشانده نشود كه اينها مرزهاي حكمت نظري است «فعند هذا يسير حسنه من الحسنات» كه آن موقع خود مومن حسنهاي ميشود و خداوند ولي حسنات است كه اصلا اسم مومن را برميدارند و ديگر مومن به او نميگويند و ميگويند حسنه و چون محض حسنه شده است كه بين السیئتین است يعني نه اين و نه آن، شما صبح تا شب به خودتان مشغول هستيد كه مثلا چرا اينجوري شد؟ انسان اگر مرز وسط[32] را ببيند خوب ميتواند خودش راتاديب كند و به خود بگويد اين حرف را كه زدي چرا زدي؟ يا اين كه اين حرفت از ترس بود، آن حرفت از حماقت بود، اين حرف از بخل بود و آن حرف از اسراف بود، اين كارت از اين بود، آن كارت از آن بود، آن وقت آدم عيبهاي خودش را ميفهمد، آخه آدم بايد مدار را ببيند تا روي مدار بيايد، اگر مدار را نميبيند چه جوري روي مدار[33] بيايد؟ خلق اصلا مدار را نميبينند و لذا متاسفانه افراط و تفريط ميكنند و هي اين طرف و آن طرف ميزنند حالا خدا رحمشان كند تا باد روي خط بيايد و الا همهاش از خط در ميروند و اين يعني خطرناك، يعني در همه لحظات پايش دارد از صراط سُر ميخورد،[34] فرداي قيامت هم فرمود همينجور بر صراط جهنم رد ميشوند يعني كسي كه اينجا لق لق ميخورد، آنجا هم لق لق ميخورد، از صبح تا شب داريم لق لق ميخوريم، همهاش داريم اين طرف و آن طرف ميزنيم. اين يعني هرز رفتن و چه فايدهاي دارد؟ يك وقت هرز زياد ميشود هرز هم زياد بشود از جاي باريك رد نميشود يك وقت يك خيابان ده متر عرضش است يعني 20، 40، 50 متر آدم دارد ميرود اما يك وقت ميرسد كه دو سانت اين طرف، نيم سانت هم آن طرف يعني به امتحانات سخت ميرسيم، ميزند داغون ميكند خودش و ميرود.
ذكر مصيبت
السلام عليك يا اباعبدالله[35] در كربلا هم همينجور شد، آقا گفت اگر شما دين نداريد «و كنتم لا تخافون المعاد» اينقدر كج و كوله نباشيد. حالا روي آن مرز اصلي، و هدايت نميآييد اما «كونوا احرارا في الدنياكم» ناجوانمردها شما دين نميفهميد جوانمردي كه ميدانيد يعني چه اين جوانمردي است كه شما با ما ميكنيد؟ آب را بر ما بستيد بچههاي حرم دارند از تشنگي ميميرند. اين صحبت جنگ است، صحبت قتال است چرا نامردي ميكنيد؟ چرا جوانمرديتان را هم كنار گذاشتيد؟ آيا اين جوانمردي بود كه يك مشت زن و بچهي بيسرپرست تنهايي كه صبح تا به عصر همهي عزيزانشان را از دست دادهاند اينجور مورد غارت و هجوم قرار [36] بگيرند؟ امام چهارم دستور داد تمام زيورآلات زنها را در آوريد و ميان خيمه بريزيد تا وقتي اين نامردها حمله كردند بگوييد فقط اينها است چيز ديگري نداريم اما همه را بردند، يك سجادهاي زير آقا بود، چنان كشيدند كه آقا را به خاك انداختند، يك مشت لباس بود، يك مشت خيمه بود، ديگه اينها كه ارزشي نداشت ناجوانمردها اينها كه به درد غارت نميخوردند همه را آتش زدند بدون اين كه اخطاري يا مهلتی به اين زن و بچهها بدهند که از خيمهها بيرون بيايند. همينجوري كه اطفال سيدالشهداء پريشان و حيران ميان خيمه ها بودند. يك وقت زينب ديد دود از خيمهها به آسمان بلند می شود اينقدر وقت كم بود كه دويد پيش امام چهارم و گفت آقاي ما سريع بفرماييد كه بايد بسوزيم يا برويم؟ ما كه از صبح همه چيزمان را از دست داديم اگر تقدير اين است كه بسوزيم، بنشينيم و بسوزيم،[37] چون زينب ديگر نميخواست از خيمهها برود. معلوم بود ديگر زينب ميلي به زنده ماندن ندارد و الا جاي سوال نبود كه ميگويد آقا صبر كنيم يا بسوزيم يا برويم، چون ما ديگر بيحسين نميتوانيم زنده باشيم...
.............................
تنظیم : محمد جولایی
هیئت خانواده شهدای مسجد قندی میوهای از شجره شکوهمند انقلاب اسلامی مردم ایران است که به تأسی از مکتب ظلمستیز عاشورای حسینی و اسلام ناب امام خمینی، هویت یافته است. زمان انعقاد نطفه آن به سالهای اول انقلاب برمیگردد. از فروردین 1361 پس از اتمام عملیات فتحالمبین و با بزرگداشت شهادت برادر امیر مغفوری، معلم شهیدی که در فتحالمبین به شهادت رسید، شکل گرفت که با برخورداری از مباحث عارفانه مرحوم سید علی نجفی یزدی، بیش از پیش با عرفان مبارز در هم آمیخت و به یکی از پایگاههای معنوی رزمندگان در دوران جنگ هشت ساله عراق علیه ایران تبدیل گشت و با بضاعت اندکش نقش خود را در تغذیه فکری دوستداران جبهه و جنگ ایفا کرد.