شرح

 تفسیر دعای جوشن کبیر ملاهادی سبزواری

توسط مرحوم سید محمد علی نجفی یزدی

در هیئت خانواده شهدا

اسم مبارک یا مقیم

(قسمت پایانی )

 سنخیت برای حضور در محفل دریا کشان جام حقیقت

 دست مان را چه کسی بگیرد ؟ در عالمی که هزارها هزار ، دارند به گمراهی و به ابطال می روند ، کسی دیگر باکی ندارد . گفت :

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را                    کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

عزت خدا اقتضایش این است که همه را می راند . بروید پی کارتان !

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

این غم بی پایۀ تو ، به چه درد ما می خورد .

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید .

اینجا صحنۀ عزت خداست !

گفت :

تو از میانه میـدان کـناره گیـر که اینــجا         جز آنـکه در خم چـوگـان او چو گوست نگنجد

دلی چو بحر بباید و گرنه موج محیطش                     در آن دلی که به تنگی بسان جوست نگنجد

تو  { که } به یک چیز مختصری از دنیا خوشحال می شوی ، یک چیز مختصری از دستت می رود ، غمگین می شوی ؛ دل به این کوچکی کنار این بحر آوردی ، می خواهی امواج بحر را بگیری .

دلی چو بحـر بباید و گرنه موج محیـطش                    در آن دلــی کـه بـه تنـگی بسـان جـوســت نگنجد

میان مجلس دریا کشان به جام حقیقت                   هر آن سری که نه مست از خم و سبوست نگنجد

این حال مختصرت به چه درد می خورد که بیایی کنار محفل دریا کشان بنشینی ، از بیانات امیرالمومنین(ع) استفاده کنی . لااقل باید یک سنخیتی داشته باشی . امیرالمومنین(ع) فرمود : شما که هرگر به من نمی رسید ، " ولکن اعینونی "  ولیکن مرا کمک کنید . یعنی کمک کنید یک همرنگی { با من } پیدا کنید که از این بحر ، بتوانید بهره برداری کنید . میان مجلس دریاکشان به جام حقیقت ، این کار با یک ته لیوان شراب طهور الهی هم انجام نمی شود . دریا کش باید کنارش سری باشد که مست از خم و سبوست .

 

این خیلی زیاد است !

 خدا حفظ کند آقای آملی را . یک شب تالار رودکی ـ که حالا اسمش تالار وحدت شده ـ رفته بودیم . آقا { ی آملی } صحبت می کرد . قدر اینها را کسی نمی داند . اول ، سه ، چهار نفر صحبت کردند . بعد آقا آمد . اصلاً مسیر حرف را عوض کرد . یکی از رفقا آنجا بود گفتم : ببینید فرق حرف با حرف را ؟

بعد که { آقا } آمدند پایین ـ دو تا خم لعابی بزرگ آنجا بود ـ با آقا شوخی کردم و عرض کردم : آقا اینها را ملاحظه می کنید ؟ گفت : بله . گفتم : یکی از اینها را بفرستیم منزل شما ؟ ایشان حالت تواضعی دارند ، گفت : این که خیلی زیاد است آقا! بعد این شعر مغربی را خواندم و گفتم : آقا چه زیاد است ؟

میان مجلس دریا کشان به جام حقیقت                   هر آن سری که نه مست از خم و سبوست نگنجد

یک بادۀ خالی فایده ای ندارد . واقع این طور است { که } بهره ما خیلی کم است و لذا نمی توانیم دریافت کنیم . مگر اینکه خدا عنایت کند .

  

حرف حسابی

 السلام علیک یا اباعبدالله . همین ، فقط یک اشک چشمی { داشته باشیم } . فقط برای این ارزش قائلند . بقیه اش هذیان است . خدا رحمت کند آقای شفیعی را . می فرمودند : من به روضه که می رسم ، می فهمم این یک حرف حسابی است که خریدار دارد . این را می خرند . بقیه اش معلوم نیست که کسی حرف را بخرد یا نه ؟ رفقا ! ملائکه ما را مسخره می کنند . رفقا ! وقتی داریم حرف می زنیم ، عالم حقیقت و ملکوت ما را مسخره می کنند . می گویند خجالت بکش این حرفها را نزن . اما وقتی روضه سیدالشهداء (ع) را می خوانیم ، کسی نمی تواند مسخره کند .

 

قدسی خاکی

 دربارگاه قدس که جای ملال نیست              سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

سرهای قدسیان ، یعنی سرهای اولیای خدا . خدا رحمت کند آقای شفیعی را ، شعر را این طوری می خواندند : دربارگاه قدس ، که جای ملال نیست . سرهای قدسیان ، یعنی قدسی است ولی در عالم خاک است . قدسی است اما در این غمکده گرفتار است . غم سیدالشهداء سرش را به زانو آورده است . یعنی ولیّ حق . یعنی آقا سرش به زانوی غم است . غم همواره دل آقا را گرفته است که می گوید : " لا بکین علیک صباحاً و مساءاً " ، ( زیارت ناحیه مقدسه ) من صبح و شام بر تو گریه می کنم .

 

گریه صبح

 گریه صبح هم خیلی خوب است . چه شام ها برای آقا گریه کردیم اما صبح گریه بهتری دارد . سابقین صبح ها در خانه شان روضه خوانی داشتند . چشمشان را که می مالیدند ، نماز صبح شان را می خواندند ، روضه خوان می آمد ، روضه می خواند و { آنها } گریه می کردند . هم صباح و هم مساء .

 

هل سقی ابی

  " لا بکین علیک بدل الدموع دماء " . حسین جان ! آقا وقتی { این گونه } بگوید ما چه بگوییم ؟ ولی عصر می گوید :  عوض اشک برای تو خون گریه می کنم . جد غریبم ، یادم نمی رود ، این منظره را هرگز فراموش نمی کنم که اسب بی صاحب تو به خیمه آمد از این دشت و صدا می زد : "الظلیمه بالامه قتلت ابن بنت نبیاً "

 وقتی صدای سم اسب را زینب (س) شنید ، به سکینه گفت : برخیز دخترم ـ وضع عطش در کربلا چه وضعی بوده ـ شاید بابایت آب آورده باشد . یک لحظه دختر ، از خیمه بیرون رفت . همه انتظار می کشیدند که چه شده .یک وقت صدای بی بی را شنیدند که صدا می زد : وا محمدا ! وا محمدا ! وا علیا!

همه از خیمه بیرون ریختند ، دیدند ـ وای ـ اسب آقا آمده ، { ولی } خود آقا نیامده . اسبِ خون آلوده ، آشفته ، زین واژگون شده . هر کسی با اسب یک جور حرف می زد :

ـ ذوالجناح تو خیلی با وفا بودی ، ما باور نمی کردیم یک روز تو بیایی آقا را نیاوری .

ـ ذوالجناح آقا را در کدام گوشه میدان انداختی .

هر کس چیزی می گفت . ولی سکینه گفت : ذوالجناح ـ معلوم است با این وضعی که آمدی ما یتیم شدیم ، معلوم است آقا کشته شده ، کاش بر نمی گشتی ـ بگو " هل سقی ابی ، ام قتلوه عطشانا " آیا به خود آقا ، آب دادند یا با لب تشنه او را شهید کردند . یا الله !

 .............................................

تنظیم:ن.برزگر